تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
فرمانگذارى او سر فرود داشتند و از اين روى كه ايمان آوردن مردم مدينه بر رسول خداى خلل در حكومت عبد اللّه مىكرد او رضا نمىداد كه كار مصعب در مدينه قوت گيرد . اسعد را به خاطر گذشت كه اگر يكى از سادات قوم روش مسلمانى گيرند نيروئى به دست شود . پس مصعب را برداشته به محلت خالوى خود سعد بن معاذ بن نعمان بن امرئ القيس آورد كه در همهء مدينه از او شريفتر كس نبود و بنى عبد الاشهل در محلّت او و فرمانبردار او بودند و مصعب در آن محلت بر سر چاهى بنشست ، و مردمان را گرد خود انجمن كرد و بر ايشان قرآن همىخواند و به اسلام همى دعوت نمود .

[ اسلام آوردن اسيد بن حضير ]

چون اين خبر را با سعد بن معاذ بردند در خشم شد و اسيد بن حضير « 1 » را كه مردى شناخته بود طلب كرد و گفت : برو و با اسعد بن زراره بگوى كه اگر حشمت قرابت نبود مىفرمودم تا تو را هلاك كنند ، بردار اين مرد قرشى را و از محلت ما بيرون شو كه هرگز ما را اين دين پسنده نخواهد شد كه او آورده است . اسيد بيامد و پيغام سعد بن معاذ را با اسعد بن زراره بگذاشت ، آنگاه از خويشتن گفت كه : اگر سعد ، اين نكند من خواهم كرد ، هم اكنون از اين محلت بيرون شويد . اسعد بن زراره گفت : ما را با كسى جنگ نيست ، اگر بخواهيد هم اكنون از اينجا بدر شويم اما از تو خواستارم كه زمانى اندك گوش بر سخن مصعب گزارى و كلمات او را اصغا فرمايى . اسيد گفت : در اين زيانى نباشد ، پس مصعب بر او لختى از قرآن بخواند و دل اسيد از جاى برفت چنان كه گفت : چون مردمان خواهند بدين شما درآيند چگونه باشند ؟ مصعب گفت : جامهء پاك در بر كنند و كلمهء توحيد بر زبان رانند و دو ركعت نماز بگزارند . پس اسيد برخاست و سر و تن بشست و ايمان آورد . مصعب گفت : من از نخست از ديدار اسيد نور مسلمانى مشاهده كردم .
هامش
( 1 ) . چاپ سنگى : اسيد بن حصين .