( 10000 ) كس و بيست هزار ( 20000 ) كس افزونند و در ميان ايشان پيوسته كار به معادات و مبارات رود ، در جائى كه چندين مردمان باشند به گفتار دوازده ( 12 ) تن چگونه توان ايمن بود و به ميان ايشان رفت ؟ ! ترا امروز اگر در مكه دشمنان بدسگال باشند و كار به خصمى كنند نيز دوستان و خويشان بسيارند كه شكستگىها را موميائى شوند ، اما اگر به مدينه شوى و مردم مدينه سر به فرمان تو در نياورند تنها و بىكس مانى و ديگر به سوى مكّه نتوانى شد ، صواب آن است كه تنى از خويش بدانجا فرستى تا مردمان را به دين تو دعوت كنند اگر تمامت آن مردم با تو بيعت كردند يا نيمه بيشتر كيش تو بگرفتند آنگاه بدانجا شدن نيكو باشد .
رسول خداى فرمود : يا عمّ جزاك اللّه عن نصيحتك خيرا و مصعب بن عمير بن هاشم بن عبد مناف را طلب كرد . و مصعب جوانى كم روزگار بود و قبل از اسلام به سعت عيش و خصب « 1 » نعمت مىزيست و بعد از مسلمانى روزگار به سختى برد و در شعب زحمت فراوان ديد و از قرآن چندانكه تا آن زمان فرود شده بود ياد داشت .
[ فرستادن رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله مصعب را به مدينه ]
مع القصه مصعب بفرمودهء رسول خداى با آن دوازده ( 12 ) تن به سوى مدينه كوچ داد و به خانهء اسعد بن زراره فرود آمد و هر روز با اسعد از خانه بيرون شده مردمان مدينه را همى دعوت نمود ، و بسيار كس يك يك و دو دو همى ايمان آوردند .
در اين وقت عبد اللّه بن ابىّ كه فرمانگذار خزرج بود اين كار را پسنده نداشت ؛ زيرا كه قبيلهء اوس و خزرج همداستان بودند كه عبد اللّه را به فرمانگذارى برگيرند و از بهر او اكليلى « 2 » كرده بودند و انتظار سنگى مىبردند كه در ميان آن نصب كنند . و مردم اوس از اين روى به حكومت عبد اللّه رضا دادند كه او در جنگ خزرج و اوس كار بر عدل كرد و ايشان را از خصمى اوس باز همىداشت . لا جرم اين هر دو قبيله به
هامش
( 1 ) . خصب : فراوانى
( 2 ) . اكليل : تاج