جاى كردند ؛ و در آنجا ديه و قريه بسى داشتند و ايشان را قلعههاى استوار و حصنهاى حصين بود و قبيلهء اوس و خزرج كه در مدينه بودند ، طمع در ديه و قلعهء ايشان داشتند و پيوسته در مقابله و مقاتله بودند و دست نمىيافتند .
اما يهودان دانسته بودند كه در اين وقت پيغمبرى مبعوث خواهد شد و در تورية اين خبر بيافتند ، اما ندانستند وى از عرب است ، پندار مىكردند كه از آل اسرائيل است . لا جرم با قبايل اوس و خزرج مىگفتند : زود باشد كه پيغمبرى باديد آيد و كين ما از شما بكند و بسا بود كه در كارهاى صعب صفت پيغمبر را از تورية گشوده و مىگفتند : الهى به حق همين پيغمبر صعب ما را سهل كن و مسئول ايشان به اجابت مقرون مىگشت .
اين ببود تا رسول خداى مبعوث گشت ، چون ديدند كه از آل اسرائيل نيست انكار كردند و گفتند : اين آن كس نيست كه ما خبر داديم و اين آيت بدين آمد :
وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ
. « 1 » يعنى : آن هنگام كه قرآن از نزد خداى بديشان آمد گواه و موافق آن كتاب كه نزد ايشان است كه عبارت از تورية باشد پذيرفتار نشدند و حال آنكه قبل از نزول قرآن هنگام درماندگى و بيچارگى بدان طلب نصرت و فتح مىكردند بر كافران ، پس آن هنگام كه قرآن فرود شد هم آن كسان كه از پيش شناخته بودند و خبر از قرآن و پيغمبر مىدادند كافر شدند ، پس لعنت خداى بر كافران .
مع القصه از اينجا بود كه مردم مدينه خدمت رسول خداى عرض كردند كه ما خبر ترا از مردم يهود شنيدهام . آنگاه پيغمبر فرمود : آيا توانيد مرا با خويشتن به مدينه بردن و از دشمنان محفوظ داشتن ؟ ايشان عرض كردند كه مردم مدينه دو قبيلهاند :
يكى اوس و آن ديگر خزرج و ما همه از خزرجيم و ميان اين دو قبيله پيوسته كار به معادات و مبارات رود اگر فرمان دهى ما نخست بدانجا شويم و دين ترا بر مردمان بازنمائيم ، باشد كه اين اختلاف از ميان ايشان برگيريم و سال ديگر بازآئيم و ترا با
هامش
( 1 ) . البقره ، 89 : چون كتابى از طرف خدا بر ايشان آمد كه كتاب خودشان را تصديق مىكرد ، با اين كه از پيش به ظهور او بر كافران اميد پيروزى داشتند ، هنگامى كه آمد و او را شناختند انكارش كردند ، پس لعنت خدا بر كافران باد .