خود ببريم ، از بهر آنكه نيك عزيزى باشى .
رسول خداى سخن بر اين نهاد و ايشان لختى قرآن بياموختند و دين فراگرفتند و به سوى مدينه بازشدند و همى مردمان مدينه را از بعثت رسول خداى آگهى دادند و قرآن بر ايشان بخواندند و گفتند :
اين همان پيغمبر است كه مردم يهود از او خبر دادهاند و به دو بگرويدهاند و اكنون اگر دانند بروند و او را به ميان خويش آورند شما جهد كنيد و سبقت جوئيد و بدان حضرت ايمان آوريد و او را در ميان خود جاى دهيد .
بالجمله در ميان اوس و خزرج كس نبود كه از كلمات قرآن كه اين شش تن آموخته بودند ياد نداشت و مردمان همه چشم بر موسم حج داشتند كه ديگر باره سوى مكّه شوند و خبرى بازآرند .
و هم به روايتى اوّل كس اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس كه از قبيلهء خزرج بودند ، هنگام عمره رجب بسوى مكه آمدند از بهر آنكه با قريش همدست و همداستان شوند و با قبيلهء اوس كه سالها خصمى در ميان داشتند مقاتله كنند . و چون اسعد با عتبة بن ربيعه از پيش آشنا بود به خانهء او در رفت و گفت : ما را با مردم اوس مصافى بزرگ رفت و ايشان بر ما چيره شدند و ما بدين جا شدهايم كه با قريش هم سوگند شويم و دشمنان را كيفر كنيم . عتبه گفت : اراضى شما از ما دور است و [ ما ] هم به فتنهاى در افتادهايم كه از كارى به كارى نتوانيم پرداخت . گفت : آن چيست ؟ عتبه گفت : مردى از ميان ما دعوى پيغمبرى كند و خدايان ما را دشنام گويد و جوانان ما را از راه بدر كند .
اسعد را گفتار احبار « 1 » يهود به ياد آمد كه خبر دادند : پيغمبرى از مكّه به مدينه هجرت كند و مردم عرب را بسيار بكشد . پس پرسش نمود كه آن مرد اكنون در كجاست ؟ عتبه گفت : در حجر اسماعيل جاى دارد و اگر تو به طواف كعبه حاضر شوى صماخ خويش را استوار كن تا سخن او را اصغا نفرمائى كه سحر او ترا فريفته كند . پس اسعد گوش خود را محكم كرده به مسجد الحرام آمد و رسول خداى با گروهى از بنى هاشم در حجر اسماعيل نشسته ديد و خود مشغول طواف گشت ؛ و
هامش
( 1 ) . جمع حبر : دانشمند يهود .