بىاجازت او امثال آن اشياء را از اموال او اخذ كنيد ؟ گفتند : نتوانيم چه در ثانى اجازت نكرده است .
پس فرمود : آيا خدا اولى باشد كه در ملك او بىامر او تصرف نشود يا بندگان خداى اولى باشند ؟ گفتند : همانا خدا اولى باشد ، آنگاه فرمود : چگونه دانستيد و كجا امر كرد شما را اينكه سجده كنيد اين صورت را ؟ گفتند : ما را زمان ده تا در امر خويش نظر كنيم .
و از سه روز مدّت برنگذشت كه تمامت آن مردم ايمان آوردند و جملگى بيست و پنج ( 25 ) تن بودند .
احتجاج قريش با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
و ديگر چنان افتاد كه روزى ، عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و ابو سفيان بن حرب و نضر بن حارث بن كلده و اخو بنى عبد الدّار و أبو البخترى بن هشام و اسود بن مطّلب بن اسيد و زمعة بن الاسود و وليد بن مغيره و ابو جهل بن هشام و عبد اللّه بن ابى اميّة بن خلف و عاص بن وائل و نبيه و منبّه پسران حجّاج از قبيلهء بنى سهم و اميّة بن خلف و جمعى ديگر از قريش فراهم شدند و گفتند : كار محمّد بزرگ شد و خطبى عظيم آورد ، اكنون نخست بايد او را بدين كردار زشت سرزنش كرد و بر بطلان امر او حجّت آورد ، باشد كه او را تنبيهى رود و از اين كردار دست بدارد ؛ و اگر نه با او به سيف و سنان سخن خواهيم كرد . ابو جهل گفت : اكنون كيست كه با او به مجادله سخن طراز كند و كفايت امر او را به كلام تواند كرد ؟ عبد اللّه بن ابى اميّه المخزومى گفت : من اين كار به پاى برم .
پس آن جماعت به نزديك رسول خداى آمدند و انجمن شدند و نخستين ، عبد اللّه بن ابى اميّه مخزومى سخن آغازيد و گفت : اى محمّد دعوتى بزرگ آوردهاى و سخنى بيمناك مىگوئى و گمان كردهاى كه تو رسول پروردگار عالميانى ، و هرگز سزاوار نيست خداوند آفرينش را مانند تو رسولى كه از بشر باشد و مانند ما بخورد و مانند ما بياشامد و در بازار چون ما برود ، اينك پادشاه عجم و قيصر روم اگر رسولى اختيار كنند آن رسول خداوند قصور و خيام و عبيد و خدّام خواهد بود ، پس خدايى