« جويرية بن مسهر » گويد : من و امير المؤمنين - عليه السّلام - به طرف كوفه حركت مىكرديم ، كس ديگرى همراهمان نبود تا به زمين شورهزارى رسيديم . در آنجا به شير نرى برخورد كرديم كه در بين راه روى زمين نشسته بود . جفتش هم پشت سرش و بچهء شيرها نيز پشت سر آن دو بودهاند من كه اين صحنه را ديدم لجام اسپم را كشيدم كه برگردم ، ناگاه ديدم امام - عليه السّلام - مىفرمايد :
233 - اى جويريه ! جلو برو ، اين حيوان در درگاه الهى سگى است چون ساير حيوانات كه زمامش به دست خداوند متعال است ، غير از او احدى نمىتواند شرّ اين حيوان را دفع نمايد « 1 » .
ناگاه ديدم آن شير در حالى كه دم خود را مىجنبانيد به طرف حضرت آمد ، آن امام پاى خود را به صورت شير ماليدند ، در اينجا ذات اقدس الهى با قدرت مطلقهاش ، شير را به سخن آورده چنين گفت :
سلام بر تو اى امير المؤمنين و وصى خاتم النبيين ! حضرت فرمود : و عليك السّلام اى شير ! تسبيح تو چيست ؟
گفت : مىگويم : منزه است پروردگار من ! منزه است معبود من ! منزه است آن كس كه هيبت و ترس مرا در دل بندگانش نهاد ! منزه است او ! منزه است او ! حضرت از آنجا گذشتند در حالى كه من همراه او بودم ، زمين شورهزار طولانى شد و وقت نماز عصر ضيق گشت ، من از فوت شدن نماز عصر دلتنگ شدم ولى با خود گفتم :
واى بر تو اى جويريه ! آيا تو از امير المؤمنين - عليه السّلام - به نماز حريصترى در حالى كه قضيهء شير را با چشمانت ديدى ؟
با هم رفتيم تا زمين شورهزار به پايان رسيد ، از مركب فرود آمد و اذان و اقامه گفت ، آنگاه آهسته با لب چيزى گفت و با دستش اشارهاى فرمود ، ناگاه به قدرت
هامش
( 1 )
اقدم يا جويريّة فانّما هو كلب اللَّه ، و ما من دابّة الا اللَّه آخذ بناصيتها لا يكفى شرّها الّا هو .