فاقهء « 1 » محض است و به واجب و شئون او تعلق و ارتباط دارد و او را استقلالى در وجود او نيست ، و همين است معنى مجاز عرفانى .
اين بيان به طورى كه ملاحظه مىكنيد ، توحيد خاص و خالص يا توحيد اخص است ، همچنانكه او خود آن را ناميده است و اين نظر بههيچوجه با حلول و اتحاد كه مايهء تكفيرش شد و مردم را بر او شورانيد ، همآهنگ نيست .
با اين حال نبايد فراموش كنيم كه آنچه صدر المتألهين بدان معتقد است محتاج به فطرت دومى غير از فطرت عادى مردم ، و نيازمند به داشتن ذوق عرفانى است چون ذوق عادى آن را درك نمىكند و فقط سالكان و عرفا كه نمىتوان از آنان دليل و برهان خواست به درك آن قادرند ، زيرا آنان دليل و برهانى جز همان سلوك و پيروى از طريقهء خود ندارند و خود چنين مىگويند : چون مطلب به قضيهء ذوقى عرفانى كه تابع برهان نيست و نمىتوان از چونوچراى آن آگاه شد ، منتهى مىشود با تنها جواب آنان روبهرو مىشويم كه از روش آنان پيروى كنيم و از نعمت ذوق عرفانى برخوردار شويم .
يكى از نظريات مهم و قابل توجه صدر المتألهين نظريهء « حركت جوهرى » اوست كه در مورد آن رسالهاى بنام رسالة فى الحركة الجوهرية نوشته است چون حركت ، به عقيدهء جمهور فلاسفه اعم از يونانيان و اسلاميان ، جز بر چهار مقولهء عرضى از اعراض نهگانه يعنى كم و كيف و اين و وضع عارض نمىشود ، ولى صدر المتألهين به تأكيد از وقوع حركت در مقولهء جوهر سخن مىگويد . اما حقيقت نظريهء او هنوز نيازمند به تفسير است و ما رسالهء او را در اين موضوع در دسترس نداريم تا بر نظريهء او و عناصر اساسى آن به تفصيل مطلع شويم ، همچنانكه نمىدانيم مقصودش از حركت جوهرى چيست . آيا مقصودش به طورى كه زنجانى مىگويد : « وقوع حركت در مقولهء جوهر است به اين معنى ، جوهرى كه خود ، ذاتا طبيعت و صورت نوعى است ، يعنى با وجود و هويت ، نه به ماهيت ، تجدد پيدا مىكند ، و موضوع حركت ماده و هيولايى است كه به صورتى از حصول برخوردار است ، پس جايز است خصوصيات صورتها به ماده نيز تبديل يابد و حركت بر آن عارض شود ولى هيولى خود به صورتى باقى بماند ؟ » يعنى حركت بر جوهر از حيث وجودى بر آن عارض مىشود نه از حيث ماهيت .
بنابراين تفسير مىتوان اين نظريه را اساس مبدأ تحول و تطور و نظريهء نشوء و ارتقاء دانست كه صدر المتألهين ، دويست سال پيش از تولد داروين صاحب نظريهء نشوء و ارتقاء ، آن را عنوان كرده است . اين نظريه در قرن نوزدهم ميلادى بر افكار اروپاييان سيطره يافت
هامش
( 1 ) - غرض ، فقر الى اللّه يعنى نياز به ذات واجب براى وجود خود است . ويراستار