ولى بىچيزى و فقر مرا از آنچه در طلبش مىكوشيدم به عقب انداخت و بر من معلوم شد كه تمام خصال پسنديده ، فروع بوده و اصل در تمام آنها داشتن مال و بىنيازى است .
و چون اشعار او به آنها رسيد ، او را در اين نحوهء فكر تخطئه كردند و نظر خود را به او نوشتند ، در اين موقع نيز وى دو بيت از گفتهء شعراى سابق را در جواب آنها نوشت :
قد قال قوم به غير علم * ما المرء الا باكبريه
فقلت قول امرئ حكيم * ما المرء الا بدرهميه
گروهى از روى بىدانشى گفتهاند ، كه بزرگى شخص به بزرگواريهاى اوست ؛ ولى چون مرد حكيمى در جواب آنها گفتم : اينطور نيست بزرگى شخص به پول اوست .
كمال الدّين بحرينى گويندهء آن جملهء مشهور است « كلى يا كمى » : ( اى آستينم بخور ! ) و قصهاش اين است كه او با ظاهر و لباس مردى فقير وارد حله شد و به مجلس فضلاى حله درآمد ، او را نشناختند ، و به او اعتنايى نكردند ، حتى پس از آنكه در مسائل مورد بحث آنان شركت جست و جوابهاى صحيحى هم به آنها داد ، بازهم به او توجه و اعتنايى نكردند و به سخنان او گوش ندادند ، به علاوه يكى از آنها بهطور مسخره به او گفت : خيال مىكنم طالب علم هستى ؟ وى مجلس را در آن روز ترك كرد و فرداى آن روز لباس فاخرى پوشيد كه آستينهاى پهنى داشت و عمامهء بزرگى بر سر نهاد و به همان مجلس روز پيش درآمد . تمام حاضران برخاستند و از او بسيار تجليل كردند و او را به صدر مجلس بردند و نشاندند .
در اثناى مذاكره و مباحثهء آنها بهطور عمد جوابهاى سست مىداد ، ولى آنها جوابهاى او را شايسته و صحيح تلقى مىكردند . چون ناهار حاضر شد ، او را در صدر جاى دادند . در آن موقع آستين خود را با دست ديگر گرفت و گفت « اى آستينم بخور ! » حاضران پرسيدند كه مقصود چيست ؟ جواب داد : من همان دوست ديروزى شما هستم ، اگر همين آستين و لباس فاخرم نبود ، اين احترامات را از شما نمىديدم . چون مقصود او را دانستند خجل و شرمنده شدند و به خطاى خود اعتراف كردند .
[ آثار ]
بحرينى كتابهايى در موضوعات مختلف دارد ، كه از جملهء آنهاست :
سه شرح بزرگ و متوسط و مختصر بر نهج البلاغة .
شرح يكصد كلمه از كلمات امير المؤمنين على ( ع ) ، كه آنها را جاحظ جمعآورى كرده است .