از طرف عضد الدولهء ديلمى بويهى به او سپرده شده بود ، و همين منصب باعث شد كه تنها به دانش طب مشهور شود ، به علاوه بيش از نيمى از كتابهاى او در موضوعهاى طبى است .
مورخان نيز بر اين اساس به ترجمه و شرح حال او پرداختهاند و شخصيت او در جهات ديگر ، در سايهء اين جنبه ، از نظر آنان دور مانده است . بديهى است كوشش خاص او در رشتههاى طب و شيمى مانع از آن نشده است كه در جهات و جنبههاى ديگر معارف و علوم كوشش كند . رازى در علوم طبيعى و ماوراءطبيعى و پديدههاى جهانى و نيز در رياضيات و هندسه و مكانيك و غيره هم افكار خود را به كار مىبرده و به آنها اشتغال مىورزيده و در تمامى اين رشتهها تأليفاتى داشته است . ازاينروست كه النديم در توصيف او گفته است :
« او يگانهء زمان و فريد دوران خود بود و به معارف و علوم اوليه ، خاصه طب اطلاع داشت . » « 1 »
ابن ابى اصيبعه او را اينطور توصيف كرده است :
« او در طب و فلسفه مدتها صرف وقت كرد و در هر دو دانش به درجهء پيشينيان براعت و برجستگى يافت . » « 2 »
خونسارى در مورد او گفته است :
« . . . فلسفه را نزد « بلخى » خواند . . . از فلسفه به خوبى آگاه بود و به علوم قدما نيك آشنايى داشت . » « 3 »
به علاوه رازى را از بزرگترين شيفتگان فلسفهء طبيعى بايد دانست كه با عشق و ولعى فراوان به آن اقبال مىكرد . « 4 » و ازاينرو به مطالعه و بررسى شيمى ( تبديل ماده به طلا يا نقره ) پرداخت و معتقد بود كه اين عمل صنعت صحيحى است كه مستند به مادهاى اوليه است و فيلسوفان را از آن بىنيازى نيست ، همچنين معتقد بود كه فيثاغورث ، ديموكريت ، افلاطون ، ارسطو و جالينوس همگى به شيمى اشتغال مىورزيدند . « 5 » و مىگفت « من كسى را فيلسوف مىدانم كه صنعت كيميا را بداند ، زيرا انسان را از آلودگى به مال دنيا بىنياز مىسازد و از آنچه در دست آنهاست منزه مىدارد و ديگر احتياجى به آنها ندارد . » « 6 »
رازى در اين امر تأليفاتى دارد ، و در حساب وزن مخصوص اجسام سيال مطالعاتى داشت و ميزان مخصوصى براى آنها درست كرد و آن را ميزان طبيعى ناميد . همچنين فكر جديدى آورد كه معارض با فلسفهء قديم ارسطو بود و فكر مزبور اين است « جسم در ذات خود مبدأ حركت دارد و حركت مبدأ طبيعى جسم است . »
هامش
( 1 ) - الفهرست ، ص 415
( 2 ) - عيون الانباء ، ج 2 ، ص 344
( 3 ) - روضات الجنات .
( 4 ) - تاريخ الفلسفة فى الاسلام ، ص 147 و 148
( 5 ) - همان كتاب ، ص 150
( 6 ) - عيون الانباء ، ج 3 ، ص 349