گفتيم كه فلاسفهء قديم ناچار شدند ، واسطهاى براى صدور از خالق يكتا فرض كنند ، مثلا افلاطون يك واسطه فرض كرده آن هم نفس كلى است ، و فيلسوف ديگرى دو واسطه و بعضى ديگر ده واسطه فرض كردهاند كه يكى از آنها به طورى كه نسبت دادهاند فارابى است ، و آن ده واسطه را « عقول عشره » گفتهاند .
آنها گفتهاند ، كه خداوند عقل اول را خود بهطور مستقيم خلق كرد ، و با خلق آن ، عقل اول دو اضافه و نسبت پيدا كرد ، يكى از جهت امكان ذاتى خود ، ديگرى از جهت وجوبش به واسطهء غير ، آنگاه عقل اول ، عقل دوم را آفريد ، و در آن هم دو اضافه است ، كه به وسيلهء آن مىتواند دو چيز را خلق كند ، و به همين ترتيب ، و با اين كيفيت اضافات و نسبتها تكثير يافت ، و به سبب اين تكثير خلق متعددى به وجود آمد . « 1 »
انصاف حكم مىكند كه بگوييم آنچه آنها براى عقول فرض كردهاند كه بين خدا و خلق واسطهء تفسير آفرينش است ، بههيچوجه مستند عقلى يا برهان قابل قبولى ندارد .
اما برداشت فيلسوف طوسى ما از نظريهء الواحد لا يصدر منه الا الواحد ، ( از يكى جز يكى صادر نمىشود ، يعنى خلق نمىشود ) موضع كسى است كه با اين نظر مخالف و معارض است . او چنين تقرير كرده است : « بهطور كلى و مطلق نمىشود - بنا بر اصول فلسفه - عليت شىء به موجب ذات علت باشد ، پس ناچار در صدور معلول واحد نيز بايد صدورش از حيث عليت مضاف به ذات باشد ، زيرا تصور متصف بودن به عليت بدون تحقق معلول قابل تصديق نيست » .
و به عقيدهء خواجه اتصاف ذات خداى متعال به عليت ، نقصى است كه در حق او تصور كردهاند ، زيرا اقتضاى عليت اين است كه سبب موجبى باشد نه سبب مختار ، « 2 » همچنين لازم مىآيد آن خصوصيت يا جهتى كه در حال ايجاد معلول ، مقارن او بوده قديم و مقارن با قدم او باشد ، و اين معنى كوهى از شرك است ، به اين جهت خواجه عليت را صفت امر الهى دانسته ، چنان كه در قرآن آمده است :
وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ
« 3 »
و نيست امر ما مگر يكى .
و باز فرمايد :
هامش
( 1 ) - چنان كه در شرح حال ابن سينا نقل كرديم و در شرح حال فارابى نيز خواهد آمد .
( 2 ) - يعنى سببى يا علتى باشد كه بالضرورة بايد معلولى را ايجاب كند و امرى را جبرا و قهرا به وجود آورد نه به اختيار ، مانند آتش كه بالضرورة و بالطبع بايد بسوزد و بسوزاند . ويراستار
( 3 ) - قهر ، 50