شناخته شدهاند . « 1 » اما جهات ديگر علمى جابر را ، از قبيل فلسفه و طب و منطق و فلك و رياضيات و غيره ، كسى مورد بحث قرار نداده يا توجه و اهتمام مختصرى به آن كرده است .
شايد علت قابل قبول ، اين باشد كه آثار جابر در زمينههاى ديگر ، جز شيمى از بين رفته است و ازاينرو نمىتوان موقعيت و مكانت او را در آن علوم دقيقا بيان كرد يا هدفهاى فكرى او را در آن علوم تشخيص داد و به همين علت در آن زمينهها از او يادى نكردهاند و فقط به بررسى نظريات او در شيمى كه اشتهار جابر به آن است پرداختهاند .
فهرست مؤلفات او در طب و فلسفه و مكانيك ارقام گزافى را نشان مىدهد همچنانكه در رصد و زهد و وعظ هم تأليفات متعددى دارد . البتّه اين غير از آثار و مؤلفات متعدد و فراوان جابر ، در علم شيمى است .
جابر هزار و سيصد تأليف در مكانيك و پانصد تأليف در طب و پانصد تأليف در نقض بر فلاسفه و سيصد تأليف در فلسفه دارد و از آن جمله كتابى است به نام جاروف كه متكلمان به رد و نقض آن برخاستهاند و اين همه تأليفات را زمانه ، با بسيارى آثار ديگر انديشمندان اسلامى ، از ميان برده و نابود كرده است . بديهى است كه با نابودى آثار جابر ، امروزه ، مردم از نتايج افكار آن نابغهء پراستعداد محروم ماندهاند .
« . . . جابر در علوم طبيعى پيش قدم بود و در شيمى تفوق خاصى داشت ، تأليفات بسيار مشهورى در اين رشته دارد . او در عين حال بر بسيارى از علوم فلسفى آشنايى داشت و از علم باطن آگاه بود ، مراد از علم باطن همان طريقهء متصوفين در اسلام است » . « 2 »
قفطى مىگويد :
« . . . جابر در علوم طبيعى تقدم ، و در صنعت شيمى مهارت و برجستگى مخصوصى داشت و در آن تأليفات زيادى دارد كه مشهور است . بااينحال بر بسيارى از علوم فلسفى نيز بصير بود و به علم معروف به علم باطن يعنى روش متصوفهء اسلامى ، سرسپرده بود » . « 3 »
دكتر اسماعيل مظهر در كتاب خود تاريخ الفكر العربى مىنويسد :
شايد جابر بن حيان از مشهورترين دانشمندانى است كه تاريخ علم در دورهء عربى از آنها نام مىبرد . نام او از لحاظ شهرت و آثار مفيد همراه با نام ديگر پيشقدمان تمدن و عمران برده مىشود ، و آثار ارزندهاش او را چنان مورد توجه دانشمندان قرار داده است كه همگى به فضل او اعتراف دارند » . « 4 »
چنان كه گفتيم ، برتيلوى فرانسوى در كتاب خود تاريخ شيمى دربارهء او مىگويد :
هامش
( 1 و 2 ) - الخالدون العرب ، ص 19
( 3 ) - اخبار الحكماء ، ص 111
( 4 ) - اعيان الشيعة ، ج 15 ، ص 120