خود را صرف احتياجات ضرورى و هوسهاى خود كند و با آنكه ابو الحسن محمد بن يوسف عامرى پنج سال متوالى در رى اقامت داشت و به تدريس و املاء و تصنيف و روايت مىپرداخت ، ابن مسكويه حتى يككلمه هم از او ياد نگرفت و از وى حتى يك مسئله هم نشنيد گويى ميان آن دو سدى قرار گرفته بود ، و از سستى و تنبلى خود ناراحتيها كشيد و تلخيها چشيد و پشيمانيها ديد و با گوش خود سرزنش و ملامتهاى دوستان خود را شنيد ولى هيچيك از اين كارها براى او سودى در برنداشت . بااينهمه او مردى باهوش است و خوب شعر مىگويد و الفاظى نيكو به كار مىبرد . . . ولى اينها با عشق او به كيمياگرى و صرف عمر و خسته كردن تن و روان در خدمت ابن عميد و بخل شديد در بخشيدن يك دانگ و يك قيراط و حتى يك قطعه نان و يا يك تكه پارچه ، چه فايدهاى مىتواند داشته باشد . پناه مىبرم به خدا ، از مدح جود و سخاوت به زبان داشتن و حرص شديد در عمل ، همچنين تمجيد و ستايش از كرم به زبان ولى دورى از آن در عمل . « 1 »
در جملهء اخير اشاره به كتابهاى اخلاق ابن مسكويه از قبيل كتاب تهذيب الاخلاق و كتب ديگر او مىكند .
از بيانات ابو حيان توحيدى مىتوان نكات زير را دربارهء ابن مسكويه استنباط كرد :
1 - ابن مسكويه در فلسفهء نظرى چندان سلطه و مهارتى نداشت و فلسفه را به قدر كافى نمىدانست . با آنكه فرصتهاى مناسبى داشت تا از اساتيد پرارزش و فلاسفهء مقيم در رى ، از قبيل سليمان منطقى و ابو الحسن عامرى استفاده كند از اين فرصتها استفاده نكرده است . ابو حيان توحيدى اين عمل را به حساب قصور در فهم او مىگذارد و در نتيجه با نظر ابن سينا دربارهء او موافقت دارد .
2 - اينطور فهميده مىشود كه ابن مسكويه حرص زيادى به مال دنيا و طلب آن داشته و همين حس اوست كه او را وادار به كيمياگرى كرده است و به علاوه مردى بسيار بخيل بوده و به قصد جمع مال و طلب دنيا خود را به اصحاب قدرت و مال نزديك مىساخته است .
3 - مردى منافق و واعظى غير متعظ بوده ، مردم را به داشتن اخلاق پسنديده دعوت مىكرده ولى در رفتار و كردار خود به اخلاق حسنه توجهى نداشته است ، از يكسو قدرت و حكومت را نكوهش مىكرده و ازسوىديگر به دنبال آن مىشتافته و به اطاعت از آنان تن درمىداده ، از كرم و سخاوت مدح مىكرده ، ولى عملا مخالف آن بوده ، حرص و آز را مذموم قلمداد مىكرده ، ولى عملا دنبال حرص و آز شديد بوده است . « 2 »
هامش
( 1 ) - - كتاب الامتاع و المؤانسة ، ج 1 ، ص 35 - 36
( 2 ) - - خلاصهء كتاب الحكمة الخالدة ، ص 17