گفته است ، در اينجا بياوريم . او چنين مىگويد :
1 - « پدرم از مردم بلخ بود و از آنجا ، در روزگار نوح بن منصور ، به بخارا منتقل شد و به كارهاى دولتى پرداخت و متولى امور قريهاى از دهكدههاى بخارا شد كه نامش خرمتين « 1 » بود . اين دهكده از دهكدههاى مهم آن ناحيه و نزديك قريهء افشنه بود . پدرم در آنجا با مادرم ازدواج كرد و در همانجا سكونت گزيد ، من در آنجا به دنيا آمدم ، آنگاه برادرم متولد شد ، سپس به بخارا منتقل شديم پدرم معلمى براى تدريس قرآن و ادبيات برايم برگزيد . دهساله بودم كه قرآن و بسيارى از ادبيات را چنان فراگرفتم كه مورد اعجاب قرار گرفته بودم . »
2 - « پدرم از جمله كسانى بود كه دعوت يكى از مبلغان مصريان را پذيرفته بودند ، و از اسماعيليان به شمار مىرفت و از آنان سخنانى دربارهء نفس و عقل به طريقه و روش ايشان شنيده بود ، برادرم نيز چون او بود و چه بسا بين خود صحبتهايى مىكردند و من به سخنان آنان گوش فرامىدادم و آن را مىفهميدم ولى نفس من از قبول آن سخنان سربازمىزد پس شروع به دعوت من هم ، بدان كردند و در عين حال مطالبى از فلسفه و هندسه و حساب هند را بر زبان مىآوردند . »
3 - « پدرم مرا نزد مردى به نام محمود مساح كه حبوبات مىفروخت و به حساب هند و جبر و مقابله آشنا بود ، مىفرستاد تا من اين علوم را از او فراگيرم ، من در آن وقت مشغول تحصيل فقه بودم و به محضر اسماعيل زاهد رفت و آمد مىكردم . . . چون دوازدهساله شدم در بخارا مطابق مذهب ابو حنيفه فتوا مىدادم ، آنگاه ابو عبد اللّه ناتلى كه معروف به متفلسف « 2 » بود ، به بخارا آمد ، پدرم او را در خانهء ما منزل داد ، به اين اميد كه من در نزد او درس بخوانم ، پس شروع به خواندن كتاب ايساغوجى كردم و چون تعريف حد جنس را برايم گفت : كه چيزى است كه بر انواع مختلف در جواب « ماهو » اطلاق مىشود ، چنان به تحقيق اين حد پرداختم كه تا آن روز كسى مانند آن را نشنيده بود . استاد از من در شگفت شد و به پدرم هشدار داد تا مرا به كارى جز تحصيل علم نگمارد ، و هر مسألهاى را كه به من مىگفت ، من بهتر از او آن را تشريح مىكردم و بالاخره ظاهر منطق را نزد او خواندم ، چه او در دقايق منطق خبرگى نداشت .
ازآنپس شخصا به مطالعهء كتب پرداختم و شرحها را مورد بررسى قرار دادم تا آنكه علم منطق را خوب فراگرفتم ، همچنين كتاب اقليدس را آموختم . . . پس به مطالعهء مجسطى
هامش
( 1 ) - ضبط صحيح آن خرميشن است . ويراستار
( 2 ) - متفلسف كسى را گويند كه مدعى دانش فلسفه باشد و آن را به خود بندد و نيز كسى كه خود فيلسوف صاحبنظر نباشد ولى دانش فلسفه را بداند . در اينجا منظور از متفلسف مفهوم اخير ، يعنى فلسفهدان و حكمتشناس است . - ويراستار