شخصيت و عصر مسلم است ؛ ولى ، زبان و احتمالا نحوهء تفكر با آثار مضبوط به دست مانده مغايرت دارد . با اين همه ، نظر من بر اين است كه روايت عوفى را مبنى بر اينكه در سال 193 ه عباس مروزى ( وفات : 200 ه ) به « خليفه » مأمون ، كه نيمهايرانى و ايراندوست بوده ، ضمن يك قصيدهء فارسى تهنيت گفته است ، نبايد مردود دانست ؛ هرچند كه نفوذ عربيت ، كه از هر لحاظ در اين قصيده به چشم مىخورد ، متناسب با آن زمان نيست و در اصالت اين سند ايجاد شبهه مىكند . نظر به اينكه مأمون فقط به سال 198 ه به تخت خلافت نشست ممكن است عباس وى را به عنوان ولىعهد تهنيت گفته باشد . اشتباه ، اعم از اينكه در محاسبهء زمان يا در نقل داستان باشد ، حائز اهميت نيست . آنچه اين موضوع را مبهم مىسازد عدم تطابق صورتهاى عينى و ذهنى اين اثر با مختصات آن زمان است كه ظاهرا عوفى نيز خود بدان پى برده است ، زيرا اشاره مىكند كه تا طاهريان و صفاريان ديگر كسى « شعر پارسى » نسروده است . در اينجا ، بايد ، مقدم بر همه چيز ، به تصريح هويت عباس مروزى پرداخت . ابن خرداذبه ، جغرافىدان معروف ، دو شعر شش هجايى فارس درى را كه قافيهء زوج دارد به نام ابو التقى « 1 » العباس بن طرخان ضبط كرده است كه ، بىشك ، كسى جز عباس مروزى مذكور در بالا نيست . اين تشخيص هويت از بارتولد 24 است كه با تيزهوشى بدان پى برده و اصولا نخستين كسى است كه توجه عموم را به اين قسمت معطوف داشته است . از اين جهت ، ما نمىخواهيم كه يكسره بر همه چيز خط بطلان كشيم ، بلكه روايت عوفى را نيز مقرون به حقيقت مىدانيم و فقط تحديدى بر آن قائل مىشويم ؛ بدين معنى كه ، پس از دگرگونى موازين شعر فارسى ، اين قصيده تصحيف شده و در حقيقت كاملا بهصورت ديگرى درآمده است .
شاعران دورهء طاهريان و صفاريان
كتاب طبرى ، در يك جا ، حاوى اشارهء بسيار مهمى است كه متأسفانه نمونهاى از متن درپى ندارد . طبرى مىگويد كه خود وى ، در مراغه ، از معمرين شعرهاى فارسى ( بالفارسيه ) محمد بن البعيث ( وفات : 235 ه ) را شنيده است . ما به ناچار بايد بپذيريم كه اين اشعار هجايى بوده است ، از آنرو كه ابن البعيث ، در زمان خود ، شاعرى محبوب بوده ؛ هرچند كه در دوران سامانيان به وادى فراموشى افتاده است . و اين خود گواهى بر اين معنى است كه در آن دوران
هامش
( 1 ) . ابو التقى غلط و صحيح آن « ابو الينبغى » است ، يعنى همان كه مؤلف در پىنوشت 24 اشاره كرده . ( - وزن شعر فارسى ، دكتر خانلرى ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، آذرماه 1345 ، ص 56 و پانويس ص 57 .