پس چنين كردم آنگاه آمدم به مسجد پس چون امير المؤمنين عليه السّلام بالاى منبر بر آمد آن تب به من معاودت نمود پس چون امير المؤمنين عليه السّلام مراجعت نمود و داخل قصر شد داخل شدم به آن جناب ، فرمود : اى رميله ! ديدم تو را كه بعضى از تو ، ( و به روايتى . پس ملتفت شد به من امير المؤمنين عليه السّلام و فرمود : اى رميله ! چه شده بود كه تو را ديدم ) كه بعضى از اعضايت در بعضى در هم مىشد ؟
پس نقل كردم براى آن جناب حالت خود را كه در آن بودم و آنچه مرا واداشت در رغبت بر نماز عقب آن جناب .
پس فرمود : اى رميله ! نيست مؤمنى كه مريض شود مگر آن كه مريض مىشويم ما به جهت مرض او ، و محزون نمىشود مگر آن كه محزون مىشويم به جهت حزن او و دعا نمىكند مگر آن كه آمين مىگوييم براى او ، و ساكت نمىشود مگر آن كه دعا مىكنيم براى او ، پس گفتم به آن جناب : يا امير المؤمنين ! عليه السّلام فداى تو شوم ، اين لطف و مرحمت براى كسانى است كه با جناب تواند در اين قصر ، خبر ده مرا از حال كسانى كه در اطراف زمينند ؟
فرمود : اى رميله ! غايب نيست يا نمىشود از ما مؤمنى در مشرق زمين و نه مغرب آن . [ 1 ]
و نيز شيخ صدوق و صفّار و شيخ مفيد و ديگران به سندهاى بسيار روايت كردهاند از جناب باقر و صادق عليهما السّلام كه فرمودند : به درستى كه خداوند نمىگذارد زمين را مگر آن كه در آن عالمى باشد كه مىداند زياده و نقصان را در زمين ، پس اگر مؤمنين زياد كردند چيزى را بر مىگرداند ايشان را ، و به روايتى : مىاندازد آن را ، و اگر كم كردند ، تمام مىكند براى ايشان ، و اگر چنين نبود مختلط مىشد بر مسلمين امور ايشان ، [ 2 ] و به روايتى حقّ از باطل شناخته نمىشد . [ 3 ]
هامش
[ 1 ] اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 319 ؛ بصائر الدرجات ، ص 259 و 260 ؛ رجال كشى ، ص 102 .
[ 2 ] كمال الدين ، ج 1 ، ص 203 ؛ بحار الأنوار ، ج 23 ، ص 21 ؛ البصائر ، ص 486 .
[ 3 ] علل الشرائع ، ص 196 .