تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2113

مساهمون:

ص٢١١٣
پس چنين كردم آن‌گاه آمدم به مسجد پس چون امير المؤمنين عليه السّلام بالاى منبر بر آمد آن تب به من معاودت نمود پس چون امير المؤمنين عليه السّلام مراجعت نمود و داخل قصر شد داخل شدم به آن جناب ، فرمود : اى رميله ! ديدم تو را كه بعضى از تو ، ( و به روايتى . پس ملتفت شد به من امير المؤمنين عليه السّلام و فرمود : اى رميله ! چه شده بود كه تو را ديدم ) كه بعضى از اعضايت در بعضى در هم مىشد ؟ پس نقل كردم براى آن جناب حالت خود را كه در آن بودم و آنچه مرا واداشت در رغبت بر نماز عقب آن جناب . پس فرمود : اى رميله ! نيست مؤمنى كه مريض شود مگر آن كه مريض مىشويم ما به جهت مرض او ، و محزون نمىشود مگر آن كه محزون مىشويم به جهت حزن او و دعا نمىكند مگر آن كه آمين مىگوييم براى او ، و ساكت نمىشود مگر آن كه دعا مىكنيم براى او ، پس گفتم به آن جناب : يا امير المؤمنين ! عليه السّلام فداى تو شوم ، اين لطف و مرحمت براى كسانى است كه با جناب تواند در اين قصر ، خبر ده مرا از حال كسانى كه در اطراف زمينند ؟ فرمود : اى رميله ! غايب نيست يا نمىشود از ما مؤمنى در مشرق زمين و نه مغرب آن . [ 1 ] و نيز شيخ صدوق و صفّار و شيخ مفيد و ديگران به سندهاى بسيار روايت كرده‌اند از جناب باقر و صادق عليهما السّلام كه فرمودند : به درستى كه خداوند نمىگذارد زمين را مگر آن كه در آن عالمى باشد كه مىداند زياده و نقصان را در زمين ، پس اگر مؤمنين زياد كردند چيزى را بر مىگرداند ايشان را ، و به روايتى : مىاندازد آن را ، و اگر كم كردند ، تمام مىكند براى ايشان ، و اگر چنين نبود مختلط مىشد بر مسلمين امور ايشان ، [ 2 ] و به روايتى حقّ از باطل شناخته نمىشد . [ 3 ]
هامش
[ 1 ] اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 319 ؛ بصائر الدرجات ، ص 259 و 260 ؛ رجال كشى ، ص 102 . [ 2 ] كمال الدين ، ج 1 ، ص 203 ؛ بحار الأنوار ، ج 23 ، ص 21 ؛ البصائر ، ص 486 . [ 3 ] علل الشرائع ، ص 196 .