و او در شب سيّم با سر و پاى برهنه به صحرا رفت و آن شبى بود بسيار تاريك و به دعا و گريه مشغول شد و متوسّل به حقّ تعالى گرديد كه آن بليّه را از مؤمنان بردارد و به حضرت صاحب الأمر - صلوات اللّه عليه - استغاثه نمود و چون آخر شب شد ، شنيد كه مردى به او خطاب مىنمايد كه : « اى محمّد بن عيسى ! چرا تو را با اين حال مىبينم و چرا بيرون آمدى به سوى اين بيابان ؟ » او گفت : كه : « اى مرد ! مرا واگذار كه من از براى امر عظيمى بيرون آمدهام و آن را ذكر نمىكنم مگر از براى امام خود و شكوه نمىكنم آن را مگر به سوى كسى كه قادر باشد بر كشف آن . »
گفت : « اى محمّد بن عيسى ! منم صاحب الأمر ! ذكر كن حاجت خود را ! » محمّد بن عيسى گفت : « اگر تويى صاحب الأمر ، قصّهء مرا مىدانى و احتياج به گفتن من ندارى . »
فرمود : « بلى ! راست مىگويى ، بيرون آمدهاى از براى بليّهاى كه در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن توعيد و تخويفى كه حاكم بر شما كرده است » .
محمد بن عيسى گفت كه : چون اين كلام معجز نظام را شنيدم متوجّه آن جانب شدم كه آن صدا مىآمد و عرض كردم : بلى ! اى مولاى من ! تو مىدانى كه چه چيز به ما رسيده است و تويى امام ما و ملاذ و پناه ما و قادرى بر كشف آن بلا از ما » .
پس آن جناب فرمود : اى محمّد بن عيسى ! بدرستى كه وزير - لعنة اللّه عليه - در خانهء او درختى است از انار . وقتى كه آن درخت بار گرفت ، او از گل به شكل انارى ساخت و دو نصف كرد و در ميان نصف هر يك از آنها ، بعضى از آن كتابت را نوشت و انار هنوز كوچك بود بر روى درخت ، انار را در ميان آن قالب گل گذاشت و آن را بست . چون در ميان آن قالب بزرگ شد ، اثر آن نوشته در آن ماند و چنين شد .
پس صباح چون به نزد حاكم رويد به او بگو كه : « من جواب اين بليّه را با خود آوردم و لكن ظاهر نمىكنم مگر در خانهء وزير » .
پس ، وقتى كه داخل خانهء وزير شويد ، به جانب راست خود در هنگام دخول
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2064
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٠٦٤