تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2035

مساهمون:

ص٢٠٣٥
حمايل كرده و فرجى بر بالاى آن پوشيده و تحت الحنك بسته و نيزه‌اى به دست گرفته ، پس آن پير در دست راست قرار گرفت و بن نيزه را بر زمين گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ايستادند و صاحب فرجى در ميان راه مانده ، بر من سلام كردند جواب سلام دادم . فرجىپوش گفت : « فردا روانه مىشوى ؟ » گفتم : « بلى » ، گفت : « پيش آى تا ببينم چه چيز تو را در آزار دارد » مرا به خاطر رسيد كه اهل باديه ، احترازى از نجاست نمىكنند و تو غسل كرده و رخت را به آب كشيده‌اى و جامه‌ات هنوز تر است ؛ اگر دستش به تو نرسد بهتر باشد ، در اين فكر بودم كه خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نهاد فشرد چنانچه به درد آمد و راست شد بر زين قرار گرفت ، مقارن آن حال ، آن شيخ گفت : افلحت يا اسماعيل ، من گفتم : « افلحتم ! و در تعجّب افتادم كه نام مرا چه مىداند ! » باز همان شيخ كه با من گفت خلاص شدى و رستگارى يافتى ، گفت : « امام است امام ! » من دويده راه و ركابش را بوسيدم ، امام عليه السّلام روان شد و من در ركابش مىرفتم و جزع مىكردم . به من فرمود : « برگرد ! » من گفتم : « هرگز از تو جدا نمىشوم » . باز فرمود : « بازگرد كه مصلحت تو در برگشتن است » و من همان حرف را اعاده كردم . پس آن شيخ گفت : « اى اسماعيل ! شرم ندارى كه امام دو بار فرمود برگرد خلاف قول او مىنمايى ؟ ! » . اين حرف در من اثر كرد پس ايستادم و چون قدمى چند دور شدند باز به من ملتفت شده فرمود : « چون به بغداد رسى ، مستنصر تو را خواهد طلبيد و به تو عطايى خواهد كرد از او قبول مكن و به فرزندم رضى بگو كه چيزى در باب تو به علىّ بن عوض بنويسد كه من به او سفارش مىكنم كه هر چه تو خواهى ، بدهد » من همان جا ايستاده بودم تا از نظر من غايب شدند و من تأسّف بسيار خورده ، ساعتى همان جا نشستم و بعد از آن به مشهد برگشتم .