تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2034

مساهمون:

ص٢٠٣٤
ران چپ او چيزى كه آن را توثه مىگويند ، به مقدار قبضهء آدمى و هر فصل بهار مىتركيد و از آن خون چرك مىرفت و اين الم او را از همه شغلى بازمىداشت ، به حلّه آمد و به خدمت رضىّ الدّين علىّ بن طاووس رفت و از اين كوفت شكوه نمود . سيّد جرّاحان حلّه را حاضر نموده آن را ديدند و همه گفتند : « اين توثه بر بالاى رگ اكحل بر آمده است و علاج آن نيست الّا به بريدن ، و اگر اين را ببرّيم شايد رگ اكحل بريده شود و آن رگ هرگاه بريده شد ، اسماعيل زنده نمىماند و در اين بريدن چون خطر عظيم است ، مرتكب آن نمىشويم » . سيّد به اسماعيل گفت : « من به بغداد مىروم باش تا تو را همراه ببرم و به اطبّاء و جرّاحان بغداد بنمايم شايد وقوف ايشان بيشتر باشد و علاجى توانند كرد » . به بغداد آمد و اطبّاء را طلبيد آن‌ها نيز جميعا همان تشخيص كردند و همان عذر گفتند . اسماعيل دل‌گير شد ، سيّد مذكور با او گفت : حقّ تعالى نماز تو را با وجود اين نجاست كه به آن آلوده‌اى قبول مىكند و صبر كردن در اين الم بىاجرى نيست » . اسماعيل گفت : « پس چون چنين است به زيارت سامرّه مىروم و استغاثه به ائمّهء هدى مىبرم » ، و متوجّه سامرّه شد . صاحب كشف الغمّه مىگويد : از پسرش شنيدم كه مىگفت : از پدرم شنيدم كه گفت : چون به آن مشهد منوّر رسيدم و زيارت امامين همامين امام على نقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام نمودم به سردابه رفتم و شب در آنجا به حقّ تعالى بسيار ناليدم و به صاحب الأمر عليه السّلام استغاثه بردم و صبح به طرف دجله رفتم و جامه را شسته و غسل زيارت كردم و ابريقى كه داشتم ، پرآب كردم و متوجّه مشهد شدم كه يك بار ديگر زيارت كنم ، به قلعه نرسيده چهار سوار ديدم كه مىآيند و چون در حوالى مشهد جمعى از شرفاء خانه داشتند ، گمان كردم كه مگر از ايشان باشند چون به من رسيدند ديدم كه دو جوان شمشير بسته‌اند يكى از ايشان خطّش دميده بود ، و يكى پيرى بود پاكيزه وضع كه نيزه‌اى در دست داشت و ديگرى شمشيرى