تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2026

مساهمون:

ص٢٠٢٦
بن احمد كه گفت : طلبيد مرا ابو جعفر محمّد بن عثمان پس دو جامهء نشانه‌دار به من داد با كيسه‌اى كه در آن دراهمى بود ، پس به من گفت محتاجيم كه تو خود به روى به واسط در اين وقت و بدهى آنچه من به تو دادم به اوّل كسى كه ملاقات كنى او را آن‌گاه كه از كشتى درآمدى به واسط . گفت : مرا از اين غم شديدى پيدا شد و گفتم : مثل منى را براى چنين امرى مىفرستد و حمل مىكند اين چيز اندك را ، پس رفتم به واسط و از كشتى در آمدم پس اوّل كسى را كه ملاقات كردم سؤال كردم از او از حال حسن بن قطاة صيدلانى وكيل وقف به واسط ، پس گفت من همانم ، تو كيستى ؟ پس گفتم : ابو جعفر عمرى تو را سلام مىرساند و اين دو جامه و اين كيسه را داده كه تسليم كنم به تو . پس گفت : الحمد للّه ، بدرستى كه محمّد بن عبد اللّه حائرى وفات كرد و من بيرون آمدم به جهت اصلاح كفن او ، پس جامه را گشود ديد كه در آن است آنچه را به او احتياج دارد از حبره و كافور و در آن كيسه كرايهء حمّال‌ها است و اجرت حفّار ، گفت : پس تشييع كرديم جنازهء او را و برگشتيم . [ 1 ]

دوازدهم

: و نيز روايت كرده از حسين بن علىّ بن محمّد قمى معروف به ابى على بغدادى كه گفت : در بخارا بودم پس شخصى كه معروف بود به اينجا و شير ، ده قطعه طلا داد و امر كرد مرا كه تسليم كنم آن‌ها را در بغداد به شيخ ابى القاسم حسين بن روح - قدّس اللّه سرّه - ، پس حمل كردم آن‌ها را با خود ، چون رسيدم به مفازهء امويّه يكى از آن سبيكه‌ها مفقود شد از من و عالم نشدم به آن تا آن كه داخل بغداد شدم و سبيكه‌ها را بيرون آوردم كه تسليم آن جناب كنم ، پس ديدم كه يكى از آن‌ها از من مفقود شده ، پس سبيكه‌اى به وزن آن خريدم و به آن نه اضافه نمودم آنگاه داخل شدم بر شيخ ابى القاسم در بغداد و آن سبيكه‌ها را نزدش گذاردم ، پس فرمود : بگير اين سبيكه را و آن را كه گم كردى رسيد به ما ، او اين است آنگاه بيرون
هامش
[ 1 ] الثاقب فى المناقب ، ص 598 ؛ كمال الدين ، ص 492 ؛ مدينة المعاجز 617 / 108 .