نشستم و انتظار مىكشيديم تا كسى از خانه بيرون آيد . پس ناگاه آواز در شنيدم كه كنيزكى از خانه بيرون آمد و گفت : ابراهيم بن محمّد خزرى ، پس من نگريستم و گفتم : لبّيك ، اينك منم ابراهيم بن محمّد خزرى ، پس آن كنيزك گفت : مولاى من تو را سلام مىرساند و مىفرمايد : اين تو را به پدرت مىرساند و صرّهاى به من داد كه در آن ده دينار بود و آن را گرفتم و بازگشتم . پس در راه مرا ياد آمد كه من از مولاى خود خبر پدر و مقام او نپرسيدم ، پس خواستم كه برگردم ، مرا كلام آن كنيزك ياد آمد كه گفت اين تو را به پدرت مىرساند پس من بدانستم كه من به پدر خود مىرسم ، پس به طلب او برفتم تا به طبرستان به دو رسيدم به نزديك حسن بن زيد و آن دنانير دهگانه يك دينار مانده بود . پس من قصّه با پدر بازگفتم و در صحبت او بودم تا آنگاه كه حسن بن زيد او را زهر داد و بدان وفات يافت و من به آبه رحلت كردم . [ 1 ]
هامش
[ 1 ] تاريخ قم ، ص 231 - 232 .