تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1931

مساهمون:

ص١٩٣١
خوردم كه يك درهم و بالاتر از آن ندارم و نه غذايى دارم و نه عشايى . فرمود : قسم دروغ مىخورى و حال آن كه دفينه كرده‌اى دويست اشرفى را . و نيست اين قول من به جهت آن كه به تو عطايى نكنم ، ( يعنى خيال مكن كه اين حرف را براى اين گفتم كه تو را از عطا محروم كنم ) ، پس به غلام خود فرمود : هر چه با تو است از مال به او بده . پس غلام آن حضرت صد اشرفى به من داد و آن وقت آن حضرت رو به من كرد و فرمود : تو محروم مىشوى از آن پولى كه پنهان كرده‌اى در وقتى كه از همه اوقات بيشتر به آن حاجت دارى . راوى گفت : راست شد فرمايش آن حضرت و چنان بود كه فرموده بود ، من دويست اشرفى پنهان كردم و گفتم : اين پشت و پناه من باشد در روز سختى ، پس مرا ضرورت سختى عارض شد كه محتاج شدم به چيزى كه نفقه خود كنم و درهاى روزى بر من بسته شد ، پس رفتم سر آن دفينه را گشودم كه از آن پول‌ها بردارم ديدم پولى نيست ، پسرم فهميده بود آن موضوع را ، آن پول‌ها را برداشته و گريخته بود و من به هيچ چيز از آن پول دست نيافتم و از آن محروم گشتم . [ 1 ]

هشتم

: صاحب تاريخ قم در ذكر ساداتى كه به قم و ناحيهء آن آمده‌اند گفته كه : محمّد خزرى بن علىّ بن علىّ بن الحسن الأفطس بن علىّ بن علىّ بن الحسين عليهم السّلام به طبرستان نزد حسن بن زيد آمد و مدّتى به نزديك او بود ، پس او را زهر داد و بمرد و فرزندان او به آبه بازگرديدند و آنجا مقيم شدند ، آنگاه گفته كه : ابو القاسم بن ابراهيم بن على حكايت كند كه ابراهيم بن محمّد خزرى گفت كه : بر من و برادرم على خبر پدر ما مستور و قرارگاه او مشتبه شد . ما از مدينه به طلب او بيرون آمديم و من با خود گفتم چاره‌اى نيست مرا در تفتيش و تفحّص پدرم الا آن كه من قصد مولاى خود حسن بن على عسكرى عليه السّلام كنم و از او احوال پدر خود بپرسم تا او مرا خبر دهد و آگاه كند ، پس من قصد سرّ من رأى كردم و رفتم به در سراى ابو محمّد عليه السّلام رسيدم ، گرم هنگامى بود هيچ كس را آنجا نديدم ، پس همان جا
هامش
[ 1 ] الكافى ، ج 1 ، ص 426 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 280 .