پنجم
: قطب راوندى روايت كرده از فطرس [ بطريق خ . ل ] و آن مردى بود علم طبّ خوانده و گذشته بود از عمر او زياده از صد سال ، گفت : من شاگرد بختيشوع ( طبيب متوكّل ) بودم ، و او مرا اختيار كرده بود از ميان شاگردان خود . پس فرستاد به سوى او حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام كه بفرستيد به سوى او مخصوصترين شاگردان خود را كه فصد كند او را ، پس بختيشوع اختيار كرد مرا و گفت كه طلب كرده از من امام حسن عليه السّلام كسى را كه فصد كند او را ، پس برو به نزد او و بدان كه او امروز عالمترين مردم است كه در زير آسمان مىباشند ، پس بپرهيز از اين كه متعرّض شوى او را در چيزى كه تو را به آن امر مىفرمايد . پس من رفتم به خدمت آن حضرت پس امر كرد كه در حجرهاى باشم تا بطلبد مرا .
راوى گفت : در آن وقت كه من خدمت آن حضرت رسيدم ساعتش نيك بود براى فصد كردن ، پس طلبيد آن حضرت مرا در وقتى كه نيكو نبود از براى فصد پس حاضر كرد طشتى بسيار بزرگ پس من رگ اكحل آن حضرت را فصد كردم و پيوسته خون بيرون مىآمد تا آن طشت را مملوّ نمود ، پس فرمود : قطع كن جريان خون را ، من چنان كردم ، پس شست دست خود را و روى آن را بست و مرا برگردانيد به همان حجره كه مرا در آن جاى داده بود و آوردند از براى من طعام گرم و سرد چيز بسيار و ماندم تا وقت عصر پس مرا طلبيد و فرمود : رگ را بگشا و طلبيد آن طشت را ، پس من آن رگ را گشودم خون بيرون آمد تا طشت را مملوّ كرد پس امر فرمود تا خون را قطع كنم ، پس روى رگ را بست و مرا برگردانيد به حجره ، پس شب را به روز آوردم در آنجا چون صبح شد و خورشيد ظاهر گرديد طلبيد مرا و آن طشت را حاضر كرد و فرمود كه رگ را بگشا ، من رگ را گشودم و خون از دست آن حضرت بيرون آمد مانند شير سفيد تا آن كه طشت را پر كرد ، پس امر فرمود كه خون را قطع كنم و بست روى رگ را و امر فرمود كه يك جامه دان جامه و پنجاه دينار براى من آوردند و فرمود : اين را بگير و مرا معذور دار و برو .
پس من گرفتم آنچه را كه عطا فرمود و گفتم : امر مىفرمايد سيّد مرا به خدمتى ؟