تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1874

مساهمون:

ص١٨٧٤
پس آن حضرت را از مدينه حركت دادم و خودم قائم به خدمات او بودم و به آن حضرت خوش‌رفتارى مىنمودم ، پس در آن ايّام كه در راه بوديم روزى ديدم آن حضرت را كه سوار شده و لكن جامهء بارانى پوشيده و دم اسب خود را گره زده ، من تعجّب كردم از اين كار او زيرا كه آن روز آسمان صاف و بىابر بود و آفتاب طلوع كرده بود ، پس نگذشت مگر زمان كمى كه ابرى در آسمان ظاهر شد و باران باريد مانند دهان مشگ و رسيد به ما از باران امر عظيمى . پس آن حضرت رو كرد به من فرمود : مىدانم كه منكر شدى و تعجّب كردى آنچه را كه ديدى از من و گمان كردى كه من مىدانستم از امر باران آنچه را كه تو نمىدانستى ، چنين نيست كه تو گمان كرده‌اى ، لكن من زيست كرده‌ام در باديه و مىشناسم بادى را كه در عقب باران دارد ، چون صبح كردم بادى كه وزيد من بوى باران از آن شنيدم لاجرم تهيّه آن را ديدم . يحيى گفت : چون به بغداد وارد شديم ابتدا كردم به اسحاق بن ابراهيم طاطرى و رفتم بديدن او و او والى بغداد بود ، چون او مرا ديد گفت : اى يحيى ! اين مرد ( يعنى امام علىّ نقى عليه السّلام ) پسر پيغمبر است و متوكّل را تو مىشناسى و مىدانى عداوتش را با اين خانواده ، پس اگر چيزى بگويى به او كه وادار كند او را بر كشتن آن حضرت ، پيغمبر خصم تو خواهد بود ، گفتم : به خدا قسم من مطّلع نشدم بر چيزى از او كه مخالف ميل متوكّل باشد ، بلكه هر چه ديدم تمامش جميل و شكير بود . پس رفتيم به سامره و ابتدا به ديدن وصيف تركى رفتيم و من از اصحاب و نوكران او بودم ، چون مرا ديد گفت : اى يحيى ! [ 1 ] به خدا قسم كه اگر مويى از سر اين مرد كم شود مطالب آن غير من نخواهد بود . پس من تعجّب كردم از كلام اسحاق طاطرى و وصيف تركى و سفارش ايشان در باب آن حضرت ، پس به نزد متوكّل رفتم و آنچه از آن حضرت ديده بودم و آنچه از ثناء بر آن حضرت شنيده بودم براى متوكّل نقل كردم ، متوكّل جايزه به آن حضرت
هامش
[ 1 ] مروج الذهب ، ج 4 ، ص 84 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 207 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1874 | الشيخ عباس القمي