تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1869

مساهمون:

ص١٨٦٩
پرسيد كه آيا از او فرزندى مانده است ؟ گفتند : بلى پسرى از او مانده است ، پس آن پسر را طلبيد . چون ملازمان پادشاه به طلب او آمد گفت : و اللّه نمىدانم كه پادشاه از براى چه مرا مىخواهد و من علمى ندارم و اگر از من سؤال كند رسوا خواهم شد ، پس در اين حال وصيّت پدرش به يادش آمد و رفت به خانهء آن شخص كه از پدرش علم آموخته بود ، گفت : پادشاه مرا طلبيده است و نمىدانم كه از براى چه مطلب مرا خواسته است و پدرم مرا امر كرده است كه اگر محتاج شوم به علمى به نزد تو بيايم . آن مرد گفت : من مىدانم پادشاه تو را از براى چه كار طلبيده است اگر تو را خبر دهم آنچه را براى تو حاصل شود ميان من و خود قسمت خواهى كرد ؟ گفت : بلى ، پس او را سوگند داد و نوشته‌اى در اين باب از او گرفت كه وفا كند به آنچه شرط كرده است ، پس گفت كه پادشاه خوابى ديده است و تو را طلبيده است كه از تو بپرسد كه اين زمان چه زمان است ، تو در جواب بگو كه زمان گرگ است . پس چون پسر به مجلس پادشاه رفت پرسيد كه من تو را از براى چه مطالب طلبيده‌ام ؟ گفت : مرا طلبيده‌اى از براى خوابى كه ديده‌اى كه اين چه زمان است . پادشاه گفت : راست گفتى ، پس بگو كه اين زمان چه زمان است ؟ گفت : زمان گرگ است . پس پادشاه امر كرد كه جايزه به او دادند ، پس جايزه گرفت و به خانه برگشت و وفا به شرط خود نكرد و حصّه‌اى به آن شخص نداد و گفت : شايد پيش از اين كه اين مال را تمام كنم بميرم و بار ديگر محتاج نشوم كه از آن مرد سؤال كنم . پس چون مدّتى از اين بگذشت پادشاه خواب ديگر ديد و فرستاد و آن پسر را طلبيد و آن پسر پشيمان شد كه وفا به عهد خود نكرد و با خود گفت : من علمى ندارم كه به نزد پادشاه روم و چگونه به نزد آن عالم بروم و از او سؤال كنم و حال آن كه با او مكر كردم و وفا به عهد او نكردم ، پس گفت به هر حال بار ديگر مىروم به