گفت : قسم مىدهم تو را كه جواب بگويى .
فرمود : الحال كه قبول نمىكنى ، پس بدرستى كه پدرم خبر داد مرا از جدّم ، از پدرش ، از جدّش كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه : براى تراشيدن سر آدم عليه السّلام جبرئيل مأمور شد ياقوتى از بهشت آورد و به سر آدم ماليد موهاى سرش ريخت و به هر جا كه روشنى آن ياقوت رسيد آنجا حرم گرديد . [ 1 ]
پنجم
: شيخ اربلى روايت كرده كه حضرت هادى عليه السّلام روزى از سرّ من رأى به قريهاى بيروت رفت براى مهمّى كه روى داده بود براى آن حضرت ، پس مردى از عربها به طلب آن حضرت به سرّ من رأى آمد . گفتند با وى كه حضرت به فلان قريه رفته ، آن عرب به قصد آن حضرت به آن قريه رفت ، چون به خدمت آن جناب رسيد حضرت از او پرسيد چه حاجت دارى ؟
گفت : من مردى مىباشم از عربهاى كوفه از متمسّكين به ولاى جدّت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و عارض شده مرا دينى سنگين كه سنگين كرده مرا حمل آن و نديدم كسى را كه قضا كند آن را جز تو .
حضرت فرمود : خوش باش و شاد باش ، پس آن مرد را فرود آورد . پس چون صبح گرديد ، حضرت به آن مرد فرمود كه من حاجتى به تو دارم و تو را به خدا كه خلاف حاجت من ننمايى .
اعرابى گفت : مخالفت نمىكنم .
پس نوشت آن حضرت ورقى به خطّ خود و اعتراف كرد در آن كه بر آن حضرت است كه به اعرابى دهد مالى را كه تعيين كرده بود آن را در آن ورقه و اندازهء آن به قدرى بود كه زيادتر بود از دينى كه او داشت و فرمود كه : بگير اين خطّ را ، پس در وقتى كه رسيديم به سرّ من رأى بيا نزد من در وقتى كه نزد من جماعتى از مردم باشند و مطالبه كن اين وجه را از من و درشتى كن بر من در مطالبه و تو را به خدا كه
هامش
[ 1 ] الدر النظيم ، ج 2 ، ص 217 ؛ تاريخ بغداد ، ج 12 ، ص 56 .