سيم
: امين الدّين طبرسى از محمّد بن حسن اشتر علوى روايت كرده كه گفت : من و پدرم بر در خانهء متوكّل بوديم و من در آن وقت كودك بودم و جماعتى از طالبيّين و عباسيّين و آل جعفر حضور داشتند و ما واقف بوديم كه حضرت ابو الحسن على هادى عليه السّلام وارد شد ، تمامى مردم براى او پياده شدند تا آن كه حضرت داخل خانه شد . پس بعضى از آن جماعت به بعضى ديگر گفتند كه ما چرا پياده شويم براى اين پسر ؟ نه او از ما شرافتش بيشتر است و نه سنّش زيادتر است به خدا سوگند كه براى او پياده نخواهيم شد .
ابو هاشم جعفرى گفت : به خدا سوگند كه وقتى او را ببينيد براى او پياده خواهيد شد در حالى كه خوار باشيد .
پس زمانى نگذشت كه آن حضرت تشريف آورد ، چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد تمامى براى او پياده شدند .
ابو هاشم به ايشان فرمود : آيا شما نگفتيد كه ما پياده نمىشويم براى او ، چگونه شد كه پياده شديد ؟
گفتند : به خدا سوگند كه نتوانستيم خوددارى كنيم تا بىاختيار پياده شديم . [ 1 ]
چهارم
: شيخ يوسف بن حاتم شامى در درّ النّظيم و سيوطى در درّ المنثور از تاريخ خطيب نقل كرده از محمّد بن يحيى كه گفت : روزى يحيى بن اكثم در مجلس واثق باللّه خليفهء عبّاسى سؤال كرد و در وقتى كه فقها حاضر بودند كه كى تراشيد سر آدم عليه السّلام را هنگامى كه حجّ كرد ؟ تمامى مردم از جواب عاجز ماندند .
واثق گفت كه : من حاضر مىكنم كسى را كه جواب اين سؤال را بگويد ، پس فرستاد به سوى حضرت هادى عليه السّلام و آن جناب را حاضر كرد ، پس پرسيد كه يا ابا الحسن ! خبر بده ما را كه كى تراشيد سر آدم عليه السّلام را وقتى كه حجّ گزاشت ؟
فرمود : سؤال مىكنم از تو يا امير المؤمنين كه مرا از اين سؤال عفو نمايى .
هامش
[ 1 ] اعلام الورى ، ص 343 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 137 .