گفتند : آيا آدمى كه از جنس ما است و يگانه است كه هيچ تبعى و حشمى ندارد پيروى كنيم او را ؟ ( مراد انكار اين معنى است ، يعنى تابع شخصى نشويم كه فضلى و مزيّتى بر ما ندارد و بىكس و بىيار و بىخويش و تبار است ) بدرستى كه اين هنگام كه متابعت او كنيم در گمراهى و آتشهاى سوزان خواهيم بود .
و معنى آيهء دوّم اين است : آيا القا كرده شده است وحى بر او از ميان ما و حال آن كه در ميان ما اولى و احقّ از وى يافت مىشود ؟ نه چنين است كه وحى مختصّ باشد به او بلكه او دروغگوى است و خودپسند و متكبّر .
پنجم
: شيخ مفيد و طبرسى و ديگران روايت كردهاند از علىّ بن خالد كه گفت :
زمانى در عسكر ( يعنى در سرّ من راى ) بودم ، شنيدم كه مردى را از شام در قيد و بند كردهاند و آوردهاند در اينجا حبس نمودهاند و مىگويند او ادّعاى نبوّت و پيغمبرى كرده ، گفت : من رفتم در آن خانه كه او را در آنجا حبس كرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبّت كردم تا مرا به نزد او بردند . چون با او تكلّم كردم يافتم او را صاحب فهم و عقل ، پس از او پرسيدم كه اى مرد ! بگو قصّهء تو چيست ؟
گفت : بدان كه من مردى بودم كه در شام در موضع معروف به رأس الحسين عليه السّلام ( يعنى موضعى كه سر امام حسين عليه السّلام را در آنجا گذاشته يا نصب كرده بودند ) عبادت خدا را مىنمودم ، شبى در محراب عبادت مشغول به ذكر خدا بودم كه ناگاه شخصى را ديدم كه نزد من است و به من فرمود : برخيز ، پس برخاستم و مرا كمى راه برد ناگاه ديدم در مسجد كوفه مىباشم ، فرمود : اين مسجد را مىشناسى ؟
گفتم : بلى اين مسجد كوفه است ، پس نماز خواند و من با او نماز خواندم . پس بيرون رفتيم و مرا كمى راه برد ديدم كه در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم مىباشم ، پس سلام كرد بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نماز كرد و من هم نماز كردم پس با هم بيرون آمديم ، پس قدر كمى راه رفتيم ناگاه ديدم كه در مكّه مىباشم ، پس طواف كرد و طواف كردم با او و بيرون آمديم و كمى راه آمديم ديدم كه در همان محراب عبادت خود در شام مىباشم و آن شخص از نظر من غايب شد .