فرمود : آن قادرى كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس آورد از درهاى بسته مرا داخل ساخت .
پرسيدم : تو كيستى ؟
فرمود : منم حجّت خدا بر تو اى ابو الصّلت ، منم محمّد بن على ، آمدهام كه پدر غريب مظلوم و والد معصوم و مسموم خود را ببينم و وداع كنم .
آنگاه در حجرهاى كه حضرت امام رضا عليه السّلام در آنجا بود رفت . چون چشم آن امام مسموم بر فرزند معصوم خود افتاد ، از جاى جست و يعقوب وار يوسف گم گشتهء خود را در آغوش كشيد و دست در گردن وى در آورد و او را به سينهء خود فشرد و ميان دو چشم او را بوسيد و آن فرزند معصوم را در فراش خود داخل كرد ، و بوسه بر روى وى مىداد و با وى از اسرار ملك و ملكوت و خزائن علوم حىّ لا يموت رازى چند مىگفت كه من نفهميدم ، و ابواب علوم اوّلين و آخرين و ودايع حضرت سيّد المرسلين را به وى تسليم كرد ، آنگاه بر لبهاى مبارك حضرت امام رضا عليه السّلام كفى ديدم از برف سفيدتر حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام آن را ليسيد ، و دست در ميان سينهء پدر بزرگوار خود برد و چيزى مانند عصفور بيرون آورد و فرو برد ، و آن طاير قدسى به بال ارتحال گرد تعلّقات جسمانى از دامان مطهّر خود افشانده به جانب رياض رضوان قدس پرواز كرد .
پس حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام فرمود كه : اى ابو الصّلت ، به اندرون اين خانه رو و آب و تخته بياور .
گفتم : يا بن رسول اللّه ! آنجا نه آب است و نه تخته .
فرمود كه : آنچه امر مىكنم چنان كن و تو را به اينها كارى نباشد ، چون به خانه رفتم آب و تخته را حاضر يافتم به حضور بردم و دامن بر زده مستعد آن شدم كه آن جناب را در غسل دادن مدد نمايم فرمود كه : ديگرى هست مرا مدد نمايد ، ملائكهء مقرّبين مرا ياورى مىنمايند به تو احتياج ندارم .
چون از غسل فارغ گرديد فرمود كه : به خانه رو و كفن و حنوط بياور ، چون
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1710
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٧١٠