تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1709

مساهمون:

ص١٧٠٩
چون نظرش بر آن حضرت افتاد مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مباركش انداخت و ميان دو ديدهء آن قرّة العين مصطفى را بوسيد و آنچه از لوازم اكرام و احترام ظاهرى بود دقيقه‌اى فرو نگذاشت ، آن جناب را بر بساط خود نشانيده و آن خوشهء انگور را به وى داد و گفت : يا بن رسول اللّه ! از اين نكوتر انگور نديده‌ام . حضرت فرمود كه : شايد انگور بهشت از اين نكوتر باشد . مأمون گفت : از اين انگور تناول نما . حضرت فرمود كه : مرا از خوردن اين انگور معاف دار . مأمون مبالغهء بسيار كرد و گفت : البتّه مىبايد تناول نمود مگر مرا متّهم مىدارى با اين همه اخلاص كه از من مشاهده مىنمايى ؟ اين چه گمان‌ها است كه به من مىبرى ؟ و آن خوشهء انگور را گرفته دانهء چند از آن خورد باز به دست آن جناب داد و تكليف خوردن نمود . آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهرآلود تناول كرد حالش ديگرگون گرديد و باقى خوشه را بر زمين افكند و متغيّر الأحوال از آن مجلس برخاست . مأمون گفت : يا بن عمّ ! به كجا مىروى ؟ فرمود : به آنجا كه مرا فرستادى ، و آن حضرت حزين و غمگين و نالان سر مبارك پوشيده از خانهء مأمون بيرون آمد . ابو الصّلت گفت : به مقتضاى فرموده آن حضرت با وى سخن نگفتم تا به سراى خود داخل گرديد فرمود كه : در سراى را ببند . رنجور و نالان بر فراش خويش تكيه فرمود ، چون آن امام معصوم بر بستر قرار گرفت در سراى را بسته و در ميان خانه محزون و غمگين ايستاده بودم ناگاه جوان خوش‌بوى مشگين‌مويى را در ميان سرا ديدم كه سيماى ولايت و امامت از جبين فائز الأنوارش ظاهر بود ، و شبيه‌ترين مردمان بود به جناب امام رضا عليه السّلام . پس به سوى وى شتافتم سؤال كردم كه : از كدام راه داخل شدى كه من درها را محكم بسته بودم ؟