تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1629

مساهمون:

ص١٦٢٩
مير آخور و حجّام را مگر آن كه مىنشاند او را با خودش سر سفره‌اش . [ 1 ] و ياسر گفت كه : فرمود حضرت به ما اگر ايستادم بالاى سر شما و شما غذاى مىخوريد برنخيزيد تا فارغ شويد . و بسا مىشد كه آن حضرت بعضى از ماها را مىخواند ، عرض مىكردند كه ايشان مشغول غذا خوردنند ، مىفرمود بگذاريد ايشان را تا فارغ شوند . [ 2 ]

يازدهم

: شيخ كلينى روايت كرده از مردى از اهل بلخ كه گفت : بودم با حضرت امام رضا عليه السّلام در مسافرتش به خراسان ، پس روزى طلبيد خوان طعام خود را و جمع كرد بر آن موالى خود را از سياهان و غير ايشان ، پس گفتم : فدايت شوم كاش خوان طعام آن‌ها را سوا مىكردى . فرمود : ساكت باش همانا پروردگار ما تبارك و تعالى يك است ، و مادر و پدر ما يك است ، و جزاء به اعمال است . [ 3 ] ( مؤلّف گويد كه ) : اين بود حال آن حضرت با فقرا و رعايا ، لكن وقتى فضل بن سهل ذو الرّئاستين بر آن حضرت وارد شد ، يك ساعت ايستاد تا آن كه حضرت سر به جانب او بلند كرد و فرمود : چه حاجت دارى ؟ عرض كرد كه : اى آقاى من ! اين نوشته‌اى است كه امير المؤمنين ( يعنى مأمون ) براى من نوشته ، و اشاره كرد به كتاب حبوه كه مأمون به او عطا كرده بود و در آن بود آنچه او خواسته بود از مال و املاك و سلطنت ، و عرض كرد به آن حضرت كه شما اولى مىباشيد از مأمون به عطا كردن به مثل آنچه او عطا كرده زيرا كه شما وليعهد مسلمين مىباشيد . حضرت فرمود : بخوان آن را ، و آن كتابى بود در جلد بزرگى ، پس پيوسته ايستاده بود و مىخواند آن را ، پس چون فارغ شد از خواندن ، آن حضرت فرمود : يا
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 159 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 164 . [ 2 ] الكافى ، ج 6 ، ص 298 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 102 . [ 3 ] الكافى ، ج 8 ، ص 230 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 101 .