ركعت نماز ادا كرد و بعد از نماز دعايى خواند و گريه بسيار كرد و بعد از آن متوجه من شده فرمود : به هر روش كه تو را امر كرده مرا ببر .
گفتم : به خدا سوگند كه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد .
چون به نزديك پردهء منصور رسيد دعاى ديگر خواند و داخل شد ، چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به عتاب كرد و گفت : به خدا سوگند كه تو را به قتل مىرسانم . حضرت فرمود كه : دست از من بردار كه از زمان مصاحبت من با تو چندان نمانده است و زود مفارقت واقع خواهد شد .
منصور چون اين خبر را شنيد آن حضرت را مرخّص گردانيد ، و عيسى بن على « 1 » را از عقب حضرت فرستاد كه برو و از آن حضرت بپرس كه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او ؟ چون از حضرت پرسيد ، فرمود كه : به موت من ، برگشت و به منصور نقل كرد و او از اين خبر شاد شد . « 2 »
[ صحنهء سوم ]
و ايضا روايت كرده است كه روزى منصور در قصر حمراى خود نشست ، و هر روز كه در آن قصر شوم مىنشست آن روز را روز ذبح مىگفتند زيرا كه نمىنشست در آن عمارت مگر براى قتل و سياست ، و در آن ايّام حضرت صادق عليه السّلام را از مدينه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود ، چون شب شد و بعضى از شب گذشت ربيع حاجب را طلبيد و گفت : قرب و منزلت خود را نزد من مىدانى و آن قدر تو را محرم خود گردانيدهام كه بسيار است تو را بر رازى چند مطّلع مىگردانم كه آنها را از اهل حرم خود پنهان مىدارم .
ربيع گفت : اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من و من نيز در
هامش
( 1 ) عموى منصور .
( 2 ) مهج الدعوات ، ص 186 ؛ بحار الأنوار ، ج 47 ، ص 192 .