فقير گويد كه : مناسب ديدم در اين مقام اين اشعار را نقل نمايم :
سالها شد كه روى بر ديوار * دل بر آرم به گرد شهر و ديار
تا بيايم نشان آدمئى * كايد از وى نسيم محرمئى
بروم خاكپاى او باشم * نقد جان زير پاى او پاشم
ديدنش از خدا دهد يادم * كند از ديدن خود آزادم
سخنش را چو جا كنم در گوش * ساز دم از سخنورى خاموش
وه كز اين كس نشانه پيدا نيست * اثرى در زمانه قطعا نيست
ور كسى را گمان برم كه وى است * چون شود ظاهر آن چنان كه وى است
يابمش معجبى به خود مغرور * طورش از اهل دين و دانش دور
نه از اين كار در دلش دردى * نه از اين راه بر رخش گردى
نه ز علم درايتش خبرى * نه ز سرّ روايتش اثرى
سخن او به غير دعوى نه * همه دعوى و هيچ معنى نه
طالبان را شود به تو به دليل * بنمايد به سوى زهد سبيل
بر سر راه خلق چاه كن است * رهنما نيست او كه راه زنست
چون شود گم به سوى حق ره از او * هست شيطان نعوذ باللّه از او
گر كسى را بود شكيبايى * وقت تنهايى است و يكتايى
خانه در سوى انزوا كردن * رو به ديوار عزلت آوردن
دل به يكباره بر خدا بستن * خاطر از فكر خلق بگسستن
بر در دل نشستن از پى پاس * تا به بيهوده نگذرد انفاس
ور ز غوغاى نفس امّاره * از جليسى نباشدت چاره
شو انيس كتابهاى نفيس * انّها فى الزّمان خير جليس
گوشهاى گير و گوش با خود دار * ديدهء عقل و هوش با خود دار
بگذر از نفس و صاحب دل باش * حسب الإمكان مراقب دل باش
و حكايت شده كه به راهبى از رهبانان چنين گفتند : اى راهب !