گفت : من راهب نيستم ، همانا راهب كسى است كه از حقّ تعالى بترسد و حمد كند خدا را بر نعمتهايش ، و صبر كند بر بلايش و پيوسته فرار كند به سوى خدا و استغفار كند از گناه خود ، و امّا من پس سگى گزنده هستم ، خود را در اين صومعه حبس كردهام كه مردم را اذيّت نكنم و از شرّ من راحت باشند .
و نقل شده از قثم زاهد كه گفت : راهبى را ديدم بر باب بيت المقدّس مثل واله ( يعنى مانند كسى كه بىخود شده از اندوه يا سرگشته شده از عشق ) ، به او گفتم كه : مرا وصيّتى كن .
گفت : در دنيا مثل كسى باش كه درندگان او را در ميان گرفته باشند پس او خائف و ترسان است مىترسد كه غفلت كند او را پاره كنند يا بازى كند به دندان او را بگزند ، پس شب او مىگذرد به خوف و ترس در حالى كه ايمنند در آن مغرورشدگان ، و روزش مىگذرد به اندوه و حزن در حالى كه فرحناك و خوشحالاند در آن مردمان ناچيز و بيكار ، اين را گفت و رفت .
گفتم : زيادتر بگو .
فرمود : آدم تشنه قناعت مىكند به آب كم .
و مناسب است اين چند شعر در اين مقام از شيخ سعدى :
اگر لذّت ترك لذّت بدانى * دگر لذّت نفس لذّت نخوانى
هزاران در از خلق بر خود ببندى * گرت باز باشد در آسمانى
چنان مىروى ساكن و خواب در سر * كه مىترسم از كاروان با زمانى
وصيّت همين است جان برادر * كه اوقات ضايع مكن تا توانى
گفته شده كه به راهبى گفتند كه : چه چيز تو را بر اين داشت از مردم كناره كنى ؟
گفت : ترسيدم كه دينم ربوده شود و من ملتفت نباشم ! .
و لنعم ما قيل :
معرفت از آدميان بردهاند * آدميان را ز ميان بردهاند
با نفس هر كه بر آميختم * مصلحت آن بود كه بگريختم