چشمش تر شد .
عرضه داشتم ، يا بن رسول اللّه ! چه شد شما را كه گريه بسيار كرديد ؟
فرمود : گريهام از آن شد كه ياد كردم عمويم زيد را و آن مصائبى كه به او رسيد .
گفتم : چه چيز به خاطر مبارك در آوردى ؟
فرمود : ياد كردم شهادت او را در آن هنگام كه تيرى به جبين او رسيد و از پا در آمد ، پس فرزندش يحيى به سوى او آمد و خود را بر روى او افكند و گفت : اى پدر ! بشارت باد تو را كه اينك وارد مىشوى بر رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام .
زيد گفت : چنين است كه مىگويى اى پسر جان من ، پس حدّادى را طلبيدند كه آن تير را بيرون آورد ، همين كه تير را از پيشانى او كشيدند جان او نيز از تن بيرون شد ، پس نعش زيد را برداشتند آوردند به سوى نهر آبى كه در نزد بستان زائده جارى مىشد . پس در ميان آن نهر قبرى كندند و زيد را دفن نمودند ، آنگاه آب بر روى قبرش جارى كردند تا آنكه قبرش معلوم نباشد كه مبادا دشمنان او را از قبر بيرون آوردند و لكن وقتى كه او را دفن مىنمودند يكى از غلامان ايشان كه از اهل سند بود اين مطلب را دانست . روز ديگر خبر برد براى يوسف بن عمر و تعيين كرد براى ايشان قبر زيد را ، پس يوسف بن عمر جسد زيد را از ميان قبر بيرون آورد و در كناسهء كوفه به دار كشيد و تا چهار سال به دار آويخته بود ، پس از آن امر كرد او را پايين آوردند و به آتش سوزانيدند و خاكسترش را به باد دادند .
پس حضرت فرمود : خدا لعنت كند قاتل و خاذل زيد را و به سوى خداوند شكايت مىكنم آنچه را كه بر ما اهل بيت بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اين مردم مىرسد و از حقّ تعالى يارى مىجوييم بر دشمنان خود و هو خير مستعان . « 1 »
و نيز شيخ صدوق از عبد اللّه بن سيابه روايت كرده كه گفت : هفت نفر بوديم از كوفه بيرون شديم و به مدينه رفتيم ، چون خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيديم
هامش
( 1 ) امالى صدوق ، مجلس 62 ، ص 477 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 172 ؛ العوالم ، ج 18 ، ص 257 .