ابو الفرج و غيره نقل كردهاند كه : چون زيد بن علىّ بن الحسين عليه السّلام در سنهء صد و بيست و يك در كوفه شهيد گشت ، و يحيى از كار دفن پدر فارغ گرديد ، اصحاب و اعوان زيد متفرّق گرديدند ، و با يحيى باقى نماند جز ده نفر ، لا جرم يحيى شبانه از كوفه بيرون شد و به جانب نينوا رفت و از آنجا حركت كرد به سوى مدائن ، و مدائن در آن وقت در طريق خراسان بود ، يوسف بن عمر ثقفى والى عراقين براى گرفتن يحيى ، حريث كلبى را به مدائن فرستاد ، يحيى از مدائن به جانب رى شتافت و از رى به سرخس رفت و در سرخس بر يزيد بن عمرو تيمى وارد شد و مدّت شش ماه در نزد او بماند . جماعتى از محكّمه ( يعنى خوارج كه كلمهء لا حكم الّا اللّه را شعار خود كرده بودند ) خواستند با او هم دست شوند به جهت قتال با بنى اميّه . يزيد بن عمرو ، يحيى را از همراهى با ايشان نهى كرد و گفت : چگونه استعانت مىجويى بر دفع اعداء به جماعتى كه بيزارى از على و اهل بيتش مىجويند ؟
پس يحيى ايشان را از خود دور كرد و از سرخس به جانب بلخ رفت و بر حريش بن عبد الرّحمن شيبانى ورود كرد و نزد او بماند تا هشام از دنيا رفت و وليد خليفه گشت .
آنگاه يوسف بن عمر براى نصر بن سيّار عامل خراسان نوشت كه به سوى حريش بفرست تا يحيى را مأخوذ دارد . نصر براى عقيل عامل بلخ نوشت كه حريش را بگير و او را رها مكن تا يحيى را به تو سپارد ، عقيل حسب الأمر نصر بن سيّار حريش را بگرفت و او را ششصد تازيانه زد و گفت : به خدا سوگند اگر يحيى را به من نسپارى تو را مىكشم . حريش هم از اين كار اباء كرد .
قريش پسر حريش ، عقيل را گفت كه : با پدر من كارى نداشته باش كه من كفايت اين مهمّ بر عهده مىگيرم و يحيى را به تو مىسپارم .
پس جماعتى را با خود برداشت و در تفتيش يحيى بر آمد و يحيى را يافتند در خانهاى كه در جوف خانهء ديگر بود ، پس او را با يزيد بن عمرو كه يكى از اصحاب كوفهء او بود گرفتند و براى نصر فرستادند . نصر او را در قيد و بند كرده محبوس
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1198
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١١٩٨