تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1166

مساهمون:

ص١١٦٦
نمود و باران ما را فرو گرفت و به حدى كه گمان كرديم ما را غرق خواهد كرد . پس من به عقب آن شخص شدم ديدم داخل خانهء حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام شد . پس خدمت آن حضرت رسيدم ، گفتم : اى سيّد من ! در خانهء شما غلام سياهى است منّت گذار بر من به فروش آن را به من . فرمود : اى سعيد چرا نبخشم آن را به تو ؟ پس امر فرمود بزرگ غلامان خود را كه هر غلامى كه در خانه است به من عرضه كند . پس ايشان را جمع كرد . آن غلام را در بين ايشان نديدم . گفتم : آن را كه من مىخواهم در بين ايشان نيست . فرمود : ديگر باقى نمانده مگر فلان ميرآخور ، پس امر فرمود او را حاضر نمودند ، چون حاضر شد ديدم او همان مقصود من است . گفتم : اين است همان مطلوب من ، حضرت فرمود ، به او اى غلام ! سعيد مالك شد تو را پس برو با او . آن سياه رو به من كرد و گفت : ما حملك على آن فرّقت بينى و بين مولاى ؟ چه واداشت تو را كه مرا از مولايم جدا ساختى ؟ گفتم : اين به سبب آن چيزى است كه از تو مشاهده كردم بالاى تلّ . غلام اين را كه شنيد دست ابتهال به درگاه خالق ذو الجلال بلند كرد و رو به آسمان نمود و گفت : اى پروردگار من ! رازى بود ما بين تو و بين ، من پس الحال كه آن را فاش كردى پس مرا بميران و به سوى خود ببر ، پس گريست حضرت على بن الحسين عليه السّلام و آن كسانى كه حاضر بودند با او از حال آن غلام ، و من با حال گريان بيرون شدم ، پس چون به منزل خويش رفتم رسول آن حضرت آمد كه اگر مىخواهى به جنازهء صاحبت حاضر شوى حاضر شو ، پس برگشتم با آن رسول ، ديدم آن غلام وفات كرده در محضر آن حضرت عليه السّلام . « 1 »
هامش
( 1 ) اثبات الوصية ، ص 148 .