تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1144

مساهمون:

ص١١٤٤
امير المؤمنين عليه السّلام نشسته بود و مردم از حضرتش سؤال مىكردند ، پس به من فرمود : اى حبابه والبيّه ! گفتم : بلى اى مولاى من . فرمود : بياور آنچه با خوددارى ، من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم آن جناب با خاتم مباركش بر آن نقش كرد هم چنان كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آن را نقش كرده بود . حبابه گفت : پس از امام حسن عليه السّلام رفتم به خدمت حضرت امام حسين عليه السّلام و آن جناب در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود ، پس مرا نزديك طلبيد و ترحيب نمود ، فرمود : انّ فى الدّلالة دليلا على ما تريد . همانا در آن دلالت كه از پدر و برادرم ديدى دليل است بر آنچه مىخواهى از دانستن امامت من ، آيا باز مىخواهى دلالت امامت را ؟ عرض كردم : بلى اى سيّد من . فرمود : بياور آن سنگريزه كه با خوددارى ، من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم خاتم بر آن نهاد چنان كه نقش بست بر آن . حبابه گويد : پس از امام حسين عليه السّلام خدمت على بن الحسين امام زين العابدين عليه السّلام شدم . در آن وقت پيرى به من اثر كرده بود و مرا درمانده و بيچاره كرده بود و سنين عمرم به صد و سيزده سال رسيده بود ، پس ديدم آن حضرت را پيوسته در ركوع و سجود مشغول به عبادت است و فراغى نيست . او را از اين روى مأيوس شدم از دلالت ، پس اشاره فرمود به من به انگشت سبّابهء خويش . از معجزهء آن حضرت جوانى من به من برگشت ، پس من عرض كردم : اى آقاى من ! چه مقدار گذشته است از دنيا و چه مقدار باقى است ؟ فرمود : امّا ما مضى فنعم ، و امّا ما بقى فلا . آنچه گذشته است مىگويم و آنچه به جاى مانده نه .