درويش رفت بقّالى ديد كه اندك نمكى با خاك ممزوج شده دارد كه به هيچ نمىخرند ، گفت : بيا اين نمك را بده و اين قرص را بگير شايد من به اين نمك اين ماهى را علاج كنم ، مرد بقّال نمك را داد و آن قرص را گرفت .
پس به خانه آمد و در فكر بود كه ماهى را پاك كند ، شنيد كسى در مىزند ، چون بيرون آمد ديد هر دو مشتريهاى خود را كه قرصها را واپس آوردهاند و مىگويند دندان طفلان ما بر اين قرص تو كار نمىكند و ما ندانستيم كه تو از پريشانى اين قرصها را به بازار آوردهاى ، اين نان خود را بستان ، ما تو را حلال كرديم و آن ماهى و نمك را به تو بخشيديم .
آن مرد ايشان را دعا كرده برگشت ، و چون طفلانش را دندان بر آن كار نمىكرد بر سر ماهى و پختن ماهى رفتند . چون شكم ماهى را شكافتند دو دانه مرواريد در شكم ماهى بود كه به از آن در هيچ صدف و دريايى نباشد .
پس خداى را بر آن نعمت شكر كردن گرفتند ، و آن مرد در فكر بود كه آيا اينها را به كه بفروشد و چه كند . رسول حضرت امام زين العابدين عليه السّلام آمده پيغام آورد كه امام عليه السّلام مىفرمايد كه : خداى تعالى تو را فرج داد و از پريشانى خلاص شدى اكنون طعام ما را به ما ردّ كن كه آن را به غير از ما كسى نمىخورد ، و آن دو قرص را خادم برده حضرت امام سجّاد عليه السّلام با آن افطار كرد . و درويش مرواريد را به مال عظيم فروخت وام بگذارد و حالش نيكو شد و از توانگران گرديد .
چون منافقان بر آن احوال اطّلاع يافتند با هم گفتند : چه عظيم است اختلاف ايشان ، اوّل قادر نبود بر اصلاح درويش و آخر او را توانگرى عظيم داد .
چون اين سخن به امام عليه السّلام رسيد فرمود : به پيغمبر خدا نيز اين چنين مىگفتند ، نشنيدهايد كه تكذيب او نمودند در وقتى كه احوال بيت المقدّس را مىگفت و گفتند كسى كه از مكّه به مدينه به دوازده روز رود چگونه به بيت المقدّس در يك شب مىرود و بازمىآيد ؟ كار خدا و اولياء خدا را ندانستهاند . « 1 »
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 20 ؛ حديقة الشيعة ، ج 2 ، ص 691 - 693 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 146 ؛ الخرائج ، ج 2 ، ص 708 .