در كشف الغمّه از شهاب [ ابن ] زهرى نقل نموده كه گفت : عبد الملك مروان [ فرستادهاى ] از شام به مدينه فرستاد كه آن حضرت را به شام برند ، و آن حضرت را در غل و زنجير كرده از مدينه بردند و موكّلان بر او گماشتند ، و من از موكّلان التماس كردم كه رخصت سلام بدهند ، و چون به خدمتش رسيدم و او را با غل و زنجير ديدم گريستم و گفتم : دوست مىدارم كه اين غل و زنجير بر من باشد و شما را اين آزار نباشد .
تبسّم نموده ، فرمود كه : اى زهرى ! تو را گمان آن است كه مرا از اين غل آزارى است ، نه چنين است ؛ و دست و پاى را از غل و زنجير بيرون آورده و گفت : چون شما را چنين چيزها پيش آيد عذاب خدا را به خاطر بگذرانيد و از آن انديشه كنيد ، و تو را خاطر جمع باد كه من بيش از دو منزل با اين جمع همراه نيستم .
پس روز سيّم ديدم كه موكّلان سراسيمه به مدينه برگشتند و از پى بىآن حضرت مىگرديدند و نشان نمىيافتند و مىگفتند : در دور او نشسته بوديم كه به يك بار غل و زنجير را ديديم بر جاى او است و او پيدا نيست .
پس من به شام رفتم و عبد الملك مروان را ديدم ، از من احوال پرسيد آنچه ديده بودم نقل كردم .
گفت : و اللّه كه همان روز كه پى او مىگشتند به خانهء من آمد و به من خطاب نمود كه : ما انا و انت ؟ يعنى : تو را با من و مرا با تو چه كار است ؟
من گفتم : دوست مىدارم كه با من باشى ! فرمود : من دوست نمىدارم كه با تو باشم . و از پيش من بيرون رفت . و به خدا قسم چنان هيبتى از او به من رسيد كه چون به خلوت آمدم جامهء خود را ملوّث ديدم ! زهرى گويد : من گفتم كه : على بن الحسين عليه السّلام به خداى خود مشغول است به او گمان بد مبريد .
گفت : خوشا به حال كسى كه به شغل او مشغول است . « 1 »
هامش
( 1 ) كشف الغمّه ، ج 2 ، ص 288 ؛ حديقة الشيعة ، ج 2 ، ص 687 - 688 .