از روى تفكّر و تعقّل نيك بنگر به امّتهاى گذشته ، و مردم قرنهاى فانى گشته ، و سلاطين سركش ، چگونه حوادث ايّام ريشهء وجود ايشان را از بيخ بركند و مرگ ايشان را فانى نمود پس محو و نابود شد از دنيا آثارشان و چيزى از ايشان به جاى نماند جز خبرشان و به تمامت در زير خاك استخوانهاى پوسيده گشته ، مجالس از ايشان خالى و مقاصر از ايشان عاطل ماند ، و جملگى بار سفر بسته به خانهاى وارد شدند كه به هيچ وجه يكديگر را زيارت نكنند و چگونه و كجا براى سكّان قبور و خفتگان گور تزاور و زيارت است ؟ پس نمىبينى مگر سنگهاى بالا بردهء روى قبر ايشان را كه در آن منزل كردهاند كه باد ، خاك و غبار بر روى آنها انگيزاند .
كم عاينت من ذى عزّ و سلطان و جنود و اعوان ، تمكّن من دنياه ، و نال منها مناه ، و بنى الحصون و الدّساكر ، و جمع الاغلاق و الذّخائر :
فما صرفت كفّ المنيّة اذ اتت * مبادرة تهوى اليه الذّخائر
و لا دفعت عنه الحصون الّتى بنى * و حفّ بها انهارها و الدّساكر
و لا قارعت عنه المنيّة خيله * و لا طمعت فى الذّبّ عنه العساكر
چه بسيار معاينت و ديدار نمودى صاحبان عزّ و سلطنت و لشكرها و اعوان را كه از دنياى خويش تمكّن يافتند ، و آرزوى خود را در جهان دريافتند ، حصنهاى حصين و قلعههاى رصين و قصرهاى استوار و سراهاى پايدار بنا نمودند ، و نفايس اموال و ذخاير فراوان فراهم كردند ، لكن از اين ذخاير و اموال و قصور عاليه و آثار ، لشكر مرگ را چاره نتوانستند ، و از اين دساكر و عساكر موت را دفع و مانع نيامدند ، نه از جنود نامعدود و نه از ذخاير نامحدود حاصلى دريافتند و نه از مردان كينه كش و نه از گردان گردنكش شاطر اجل و قاصد مرگ را پاسخ بياراستند .
فالبدار ، البدار ، و الحذار الحذار من الدّنيا و مكائدها ، و ما نصبت لك من مصائدها ، و تجلّى لك من زينتها ، و استشرف لك من فتنتها :
و فى دون ما عاينت من فجعاتها * الى رفضها داع و بالزّهد آمر
فجدّ و لا تغفل فعيشك زائل * و أنت الى دار المنيّة صائر