تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1084

مساهمون:

ص١٠٨٤
كه مرثيه خواند بخشيد ! . « 1 »

[ عطاى امام باقر عليه السلام به كميت ]

و مورّخ امين ، مسعودى رحمه اللّه در مروج الذّهب در بيان سبب عصبيّت بين نزاريّه و يمانيّه كه مقدّمهء سلطنت عبّاسيّين و هلاكت مروانيّين شده ، نقل كرده كه چون كميت قصيدهء هاشميات را گفت به بصره آمد و نزد فرزدق رفت و آن اشعار را كه اوّل آن اين بيت است :
طربت و ما شوقا الى البيض اطرب * و لا لعبا منّى ، و ذو الشّيب يلعب ؟
بر فرزدق خواند ، فرزدق او را تصديق و تحسين كرد و امر كرد كه او را به اشاعهء آن ، پس كميت به مدينه رفت و شبى خدمت حضرت باقر عليه السّلام شرف‌ياب شد و اشعار خود را براى آن جناب خواند ، و چون قصيدهء ميميّه را شروع كرد و به اين شعر رسيد :
و قتيل بالطّف غودر منهم * بين غوغاء امّة و طغام
آن حضرت گريست و فرمود : اى كميت ! اگر نزد من مالى بود تو را صله مىداديم ، لكن از براى تو است آن عبارتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به حسّان بن ثابت فرموده : لا زلت مؤيّدا بروح القدس ما ذبّيت عنّا اهل البيت . پس كميت از نزد آن حضرت بيرون شد و نزد عبد اللّه بن الحسن رفت اشعار خود را نيز براى او خواند . عبد اللّه گفت : همانا من ضيعه‌اى را - كه زمين و آب باشد - به چهار هزار درهم خريده‌ام و اين نوشتهء آن است ، پس قبالهء آن ملك را به او داد و آن ملك را به او بخشيد . كميت گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، اگر من شعر براى غير بگويم ، براى دنيا و مال مىگويم ، و لكن به خدا سوگند براى شما اهل بيت جز خدا نظر ندارم . و من در ازاى چيزى كه براى خدا گفته‌ام ، مال و ثمن نمىگيرم . عبد اللّه اصرار بليغ كرد كه قبول كند ، لاجرم كميت قبالهء آن ملك را گرفت و برفت . و پس از چند روز نزد
هامش
( 1 ) لؤلؤ و مرجان ، ص 42 به نقل از مناقب ؛ المناقب ، ج 4 ، ص 318 ؛ بحار الأنوار ، ج 48 ، ص 108 ؛ العوالم ، ج 21 ، ص 188 و 189 و نيز ص 218 به نقل از مناقب .