عبد اللّه آمد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باشد ، من به تو حاجتى دارم . فرمود : هر حاجت كه داشته باشى برآورده است بگو حاجتت را . گفت : مىخواهم كه اين قباله را بگيرى و ملك خود را پسگيرى . آن نوشته را نزد عبد اللّه نهاد . عبد اللّه نيز قبول كرد .
اين وقت عبد اللّه بن معاويه بن عبد اللّه بن جعفر جامهاى از پوست برداشت و چهار گوشهء آن را به دست چهار نفر از كودكان خود داد و در خانههاى بنى هاشم گردش كرد و گفت : اى بنى هاشم ! اين كميت است كه در حقّ شما شعر گفته هنگامى كه مردم از ذكر فضايل شما سكوت كردهاند و خون خود را نزد بنى اميّه در معرض ريختن در آورده ، پس هر چه شما را ممكن شود او را صله دهيد ، پس هر كه هر چه ممكنش مىشد از درهم و دينار در آن جامهء پوستى مىريخت . پس زنهاى هاشميّات را نيز اعلام كرد تا آنها هم هر چه بتوانند عطا كنند .
پس زنها نيز هر چه ممكن بود او را عطا كردند . حتّى آن كه حلى و زيورهاى خود را از بدن بيرون مىكردند و براى كميت مىدادند تا آن كه جمع شد براى كميت مقدار صد هزار درهم .
پس عبد اللّه آنها را به نزد كميت آورد و گفت : يا ابا المستهلّ ! اتيناك بجهد المقلّ .
همانا از تو عذر مىخواهيم ، چه آن كه ما در زمان دولت دشمنان خود هستيم و اين مقدار را جمع كرديم و در اوست زيور زنان چنان كه مىبينى ، پس به اينها استعانت بجو به روزگار خويش .
كميت گفت : پدر و مادرم فداى شماها ، همانا زياد عطا فرموديد ، و من غرضى در مدح شماها نداشتم جز خدا و رسولش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نمىگيرم از شما چيزى ، اينها را به صاحبانش ردّ كن . پس عبد اللّه هر چه سعى كرد كه كميت قبول كند او قبول نكرد الخ . « 1 »
و در روايات اهل سنّت است كه صاعد مولاى كميت گفت : با كميت خدمت حضرت باقر عليه السّلام رفتيم ، و كميت انشاء كرد براى آن جناب قصيدهاى كه اوّل آن اين
هامش
( 1 ) مروج الذهب ، ج 3 ، ص 228 ؛ الغدير ج 2 ، ص 187 - 188 به نقل از مروج الذهب .