برخيز حال زينب خونين جگر بپرس * از دختر ستم زده حال پسر بپرس
با كشتگان به دشت بلا گر نبودهاى * من بودهام حكايتشان سر به سر بپرس
از ماجراى كوفه و از سر گذشت شام * يك قصّه ناشنيده حديث دگر بپرس
از كودكانت از سفر كوفه و دمشق * پيمودن منازل و رنج سفر بپرس
دارد سكينه از تن صد پارهاش خبر * حال گل شكفته ز مرغ سحر بپرس
از چشم اشكبار و دل بىقرار ما * كرديم چون به سوى شهيدان گذر بپرس
بال و پرم ز سنگ حوادث به هم شكست * برخيز حال طاير بشكسته پر بپرس « 1 »
و پيوسته آن مخدّره مشغول گريه بود . اشك چشمش خشك نمىشد ، و هرگاه نظر مىكرد به سوى على بن الحسين عليه السّلام تازه مىشد حزن او و زياد مىشد غصّهء او .
و طبرى از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه چون داخل مدينه شدند ، زنى بيرون آمد از آل عبد المطّلب به استقبال ايشان در حالتى كه مو پريشان كرده بود و آستين خود را بر سر گذاشته بود و مىگريست و مىگفت :
ما ذا تقولون ان قال النّبىّ لكم * ما ذا فعلتم و انتم آخر الامم
بعترتى و باهلى بعد مفتقدى * منهم اسارى و منهم ضرّجوا بدم
ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم * ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى « 2 »
هامش
( 1 ) گوينده شعر ، نيّر است . ( م )
( 2 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 293 ؛ ينابيع المودة ، ج 3 ، ص 47 .