تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 983

مساهمون:

ص٩٨٣
و به روايت ابن نما از حضرت سجّاد عليه السّلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند ، چون نزد يزيد ايستادند ، حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام رو كرد به يزيد و فرمود : آيا رخصت مىدهى مرا تا سخن گويم ؟ گفت : بگو و لكن هذيان مگو . فرمود : من در موقفى مىباشم كه سزاوار نيست از مانند من كسى كه هذيان سخن گويد ، آن‌گاه فرمود : اى يزيد تو را به خدا سوگند مىدهم چه گمان مىبرى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد ؟ « 1 » پس جناب فاطمه دختر حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام فرمود : اى يزيد ! دختران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كسى اسير مىكند ؟ ! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندان كه صداهاى گريه و شيون بلند شد ، پس يزيد حكم كرد كه ريسمان‌ها را بريدند و غلها را برداشتند . شيخ جليل على بن ابراهيم القمى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيّد الشّهداء را با حضرت على بن الحسين و اسراى اهل بيت عليهم السّلام بر يزيد وارد كردند ، على بن الحسين عليه السّلام را غلّ در گردن بود . يزيد با او گفت : اى على بن الحسين ! حمد مر خدايى را كه كشت پدر تو را . حضرت فرمود كه : لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا . يزيد چون اين بشنيد در غضب شد و فرمان قتل آن جناب را داد ، حضرت فرمود : هرگاه بكشى مرا پس دختران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آن كه محرمى جز من ندارند ؟ يزيد گفت : تو بر مىگردانى ايشان را به جايگاه خودشان . پس يزيد سوهانى طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن غل جامعه كه بر گردن آن حضرت بود ، پس از آن گفت : اى على بن الحسين ! آيا مىدانى چه اراده كردم بدين كار ؟
هامش
( 1 ) مثير الاحزان ، ص 98 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 983 | الشيخ عباس القمي