راهب هميانى « 1 » آورد كه حامل ده هزار درهم بود ، پس خولى آن مبلغ را گرفت و صرّافى كرده و در دو هميان كرد و سر هر دو را مهر نهاد و به خزانهدار خود سپرد و آن سر مطهّر را تا يك ساعت به راهب سپرد .
پس راهب آن سر مبارك را به صومعهء « 2 » خويش برد و با گلاب شست و با مشك و كافور خوشبو گردانيد و بر سجّادهء خويش گذاشت و بناليد و بگريست و به آن سر منوّر عرض كرد : يا ابا عبد اللّه ! به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداى تو نكردم ، يا ابا عبد اللّه ! گاهى كه جدّت را ملاقات كنى شهادت بده كه من كلمهء شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم .
پس گفت : « 3 » اشهد ان لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له ، و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه ، و اشهد انّ عليّا ولىّ اللّه .
پس راهب سر مقدّس را ردّ كرد و بعد از اين واقعه از صومعه بيرون شد و در كوهستان مىزيست و به عبادت و زهادت روزگارى به پاى برد تا از دنيا بيرون رفت .
پس لشكريان كوچ دادند و در نزديكى دمشق كه رسيدند از ترس آن كه مبادا يزيد آن پولها را از ايشان بگيرد ، جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند . خولى گفت تا آن دو هميان را آوردند ، چون خاتم بر گرفت ، آن درهمها را سفال يافت . و بر يك جانب هر يك نوشته بود :
لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ
. « 4 »
و بر جانب ديگر مكتوب بود .
هامش
( 1 ) هميان : كيسهء چرمى .
( 2 ) صومعه : عبادتگاه .
( 3 ) و در روايت تذكرهء سبط است [ ص 241 ] كه گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه ، و انّ جدّك محمّدا رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - ، و اشهد انّنى مولاك و عبدك ، پس از دير فرود آمد و خدمت اهل بيت مىكرد . مؤلّف رحمه اللّه
( 4 ) سورهء ابراهيم ، آيهء 42 .