بىخود و بىزره به در آمد كه مرگ را * در بر برهنه مىكشم اينك چو نوعروس
ربيع گفت : قسم به خدا مىديدم كه عابس به هر طرف كه حمله كردى زياده از دويست تن از پيش او مىگريختند و بر روى يكديگر مىريختند ، بدين گونه رزم كرد تا آن كه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاى در آوردند و سر او را ببريدند . و من سر او را در دست جماعتى از شجاعان ديدم كه هر يك دعوى مىكرد كه من او را كشتم .
عمر سعد گفت كه : اين مخاصمت به دور افكنيد ، هيچ كس يك تنه او را نكشت بلكه همگى در كشتن او هم دست شديد و او را شهيد كرديد . « 1 »
مؤلّف گويد : نقل شده كه عابس از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجّد بوده ، و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شده .
و طبرى نقل كرده كه مسلم نامه به حضرت امام حسين عليه السّلام نوشت بعد از آن كه كوفيان با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد ، و كاغذ را عابس براى امام حسين عليه السّلام ببرد . « 2 »
شهادت ابى الشّعثاء البهدلىّ الكندى - عليه الرّحمة - :
راوى گفت : يزيد بن زياد بهدلى كه او را ابو الشّعثاء مىگفتند شجاعى تيرانداز بود ، مقابل حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام به زانو در آمد و صد تير بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير ، در هر تيرى كه مىافكند مىگفت :
انا ابن بهدلة ، فرسان العرجلة . و سيّد الشّهداء عليه السّلام مىگفت : خداوندا ، تير او به نشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عطا كن .
و رجز او در آن روز اين بود :
هامش
( 1 ) مقتل ابى مخنف ، ص 155 ؛ مقتل الحسين عليه السّلام خوارزمى ، ج 2 ، ص 22 .
( 2 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 288 .