ركاب پسر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مبارزت كنم تا كشته شوم .
عابس گفت : گمان من هم به تو همين بوده . الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا تو را چون ديگر كسان در شمار شهدا به حساب گيرد و دانسته باش كه از پس امروز چنين روز به دست هيچ كس نشود ، چه امروز روزى است كه مرد بتواند از تحت الثّرى قدم بر فرق ثريّا زند و همين يك روز ، روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنّت است .
پس شوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت ، پس به ميدان رفت و مقاتله كرد تا شهيد گشت ، رحمة اللّه و رضوانه عليه .
راوى گفت : پس از آن عابس به نزد جناب امام حسين عليه السّلام شتافت و سلام كرد و عرض كرد : يا ابا عبد اللّه ! هيچ آفريدهاى چه نزديك و چه دور ، چه خويش و چه بيگانه در روى زمين روز به پاى نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل را از تو بنمايم به چيزى كه از خون من و جان من عزيزتر بودى ، توانى و سستى در آن نمىكردم و اين كار را به پايان مىرسانيدم ، آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت : گواه باش كه من بر دين تو و دين پدر تو مىگذرم ، پس با شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالى كه ضربتى بر جبين او رسيده بود . « 1 »
ربيع بن تميم - كه مردى از لشكر عمر سعد بود - گفت كه : چون عابس را ديدم كه رو به ميدان آورده او را شناختم ، و من از پيش او را مىشناختم و شجاعت و مردانگى او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسى نديده بودم ، اين وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اى مردم ! هذا أسد الاسود ، هذا ابن ابى شبيب .
ربيع بن تميم آواز برداشت * به سوى فوج اعدا گردن افراشت
كه مىآيد هژبرى جانب فوج * كه عمّان است از بحر كفش موج
فرياد كشيد اى قوم ! اين شير شيران است ، اين عابس بن ابى شبيب است . هيچ
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 338 .