كس به ميدان او نرود و اگر نه از چنگ او به سلامت نرهد .
پس عابس چون شعلهء جوّاله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در داد كه الا رجل ، الا رجل ؟ ! هيچ كس جرأت مبارزت او ننمود . اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد ، ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند . لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند ، عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود « 1 » از سر بيفكند .
وقت آن آمد كه من عريان شوم * جسم بگذارم سراسر جان شوم
آنچه غير از شورش و ديوانگى است * اندرين ره روى در بيگانگى است
آزمودم مرگ من در زندگى است * چون رهم زين زندگى پايندگى است
آن كه مردن پيش چشمش تهلكه است * نهى لا تلقوا بگيرد او به دست
و آن كه مردن شد مرا او را فتح باب * سارعوا آمد مر او را در خطاب
الصّلا اى حشر بنيان سارعوا * البلا اى مرگ بنيان دارعوا « 2 »
و حمله بر لشكر نمود . و گويا حسّان بن ثابت در اين مقام گفته :
يلقى الرّماح الشّاجرات بنحره * و يقيم هامته مقام المغفر
ما أن يريد اذا الرّماح شجرنه * درعا سوى سربال طيب العنصر
و يقول للطّرف « 3 » اصطبر لشبا القنا * فهدمت ركن المجد ان لم تعقر « 4 »
و شاعر عجم در اين مقام گفته :
جوشن ز بر فكند كه ما هم نه ماهيم * مغفر « 5 » ز سر فكند كه بازم نيم خروس
هامش
( 1 ) خود كلاهخود : كلاهى آهنى كه جنگجويان براى محافظت سر از سلاح هجومى بر سر مىگذارند .
( 2 ) و شاعر معاصر آقا محمّد على مجاهدى ( پروانه ) گويد :از شور تو پر ، كون و مكان شد عابس ! * در سوگ تو خون ، دل جهان شد عابس
تن از تو و ، تو برهنهتر از تن خويش * عريانتر ازين نمىتوان شد عابس( 3 ) طرف اسب كريم . شبا القنا يعنى تيزى سر نيزه .
( 4 ) عقر : پى كردن .
( 5 ) مغفر : زرهى بوده كه جنگجويان زير كلاهخود مىگذاشتند تا سر و صورت خود را از ضربات شمشير ، سر نيزه يا تير كمانها مصون دارند .