زن مؤمنه جمع شده بودند ، عزم كرد كه به آن حضرت ملحق شود ، و او را ، ده پسر بود ، پس با پسران خود فرمود كه : كدام از شماها با من خواهيد آمد ؟ دو نفر از آن ده پسر مهيّاى مصاحبت او شدند ، پس با آن جماعتى كه در خانهء آن زن جمع بودند فرمود كه : من قصد كردهام ملحق شوم به امام حسين عليه السّلام و اينك بيرون خواهم شد .
شيعيان گفتند كه : مىترسيم بر تو از اصحاب پسر زياد .
فرمود : به خدا سوگند هرگاه برسد شتران با پاهاى ما به جادّه ، و راه ديگر سهل است بر من و وحشتى نيست بر من از اصحاب ابن زياد كه به طلب من بيايند ، پس از بصره بيرون شد و از غير راه از بيابان قفر و خالى سير كرد تا در ابطح به امام حسين عليه السّلام رسيد ، فرود آمد و منزل و مأواى خود را درست كرد ، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت . و چون خبر او به حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد به ديدن او بيرون شد به منزل او كه تشريف برد ، گفتند به قصد شما به منزل شما رفت ، حضرت در منزل او نشست به انتظار او ، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جايگاه خود نديد احوال پرسيد ، گفتند : به منزل تو تشريف بردند . يزيد برگشت به منزل خود ، آن جناب را ديد نشسته . پس اين آيهء مباركه را خواند :
بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا .
« 1 »
پس سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براى چه از بصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خير فرمود براى او ، پس با آن حضرت بود تا در كربلا شهيد شد با دو پسرش عبد اللّه و عبيد اللّه . « 2 »
بعضى از اهل سير ذكر كردهاند كه : وقتى يزيد از بصره حركت كرد عامر و مولاى او سالم و سيف بن مالك و ادهم بن اميّه نيز با او همراه بودند و ايشان نيز در كربلا شهيد شدند . و در مرثيهء يزيد و دو پسرانش ، عامر بن يزيد گفته :
يا فرو قومى فاندبى * خير البريّة فى القبور
هامش
( 1 ) سورهء يونس ، آيهء 58 .
( 2 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 263 .