تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 813

مساهمون:

ص٨١٣
بنى تميم كه او را عمر طهوى مىگفتند تيرى به آن حضرت افكند كه در ميان كتفش رسيد و بر جبّه‌اش آويزان شد و چون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوى آن‌ها ديدم قريب صد نفر مىباشند كه در ايشان بود از صلب على عليه السّلام پنج نفر ، و از بنى هاشم شانزده نفر ، و مردى از بنى سليم ، و مردى از بنى كنانه كه حليف ايشان بود و ابن عمير بن زياد . انتهى . « 1 »

[ پيشگويى حضرت از عاقبت امر ابن سعد ]

و در بعضى مقاتل است كه : چون حضرت اين خطبهء مباركه را قرائت نمود ، فرمود : ابن سعد را بخواهيد تا نزد من حاضر شود ، اگر چه ملاقات آن حضرت بر ابن سعد گران بود لكن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و با كراهتى تمام به ديدار آن امام عليه السّلام آمد . حضرت فرمود : اى عمر ! تو مرا به قتل مىرسانى به گمان اين كه ، ابن زياد زنازاده پسر زنازاده تو را سلطنت مملكت رى و جرجان خواهد داد ؟ ! به خدا سوگند كه تو به مقصود خود نخواهى رسيد ، و روز تهنيت و مبارك باد اين دو مملكت را نخواهى ديد ، اين سخن عهدى است كه به من رسيده اين را استوار مىدار و آنچه خواهى بكن همانا هيچ بهره از دنيا و آخرت نبرى ، و گويا مىبينم سر تو را در كوفه برنى نصب نموده‌اند و كودكان آن را سنگ مىزنند و هدف و نشانهء خود كنند . از اين كلمات عمر سعد خشمناك شد و از آن حضرت روى بگردانيد و سپاه خويش را بانگ زد كه چند انتظار مىبريد ، اين تكاهل و توانى به يك سو نهيد و حمله‌اى گران در دهيد ، حسين و اصحاب او افزون از لقمه‌اى نيستند . « 2 » اين وقت امام حسين عليه السّلام بر اسب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مرتجز نام داشت بر نشست و از پيش روى صفّ در ايستاد و دل بر حرب نهاد و فرياد با استغاثه
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 295 ؛ بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 10 . ( 2 ) بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 10 .